گاهي گمان نميكني و ميشود
گاهي نميشود كه نميشود كه نميشود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نخواسته قرعه به نام تو ميشود
گاهي گداي گداي گداي شهر ميشود نميشود
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود
|
چند روزه كه به اين شعر اعتقاد عجيبي پيدا كردم: گاهي گمان نميكني و ميشود گاهي نميشود كه نميشود كه نميشود گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است گاهي نخواسته قرعه به نام تو ميشود گاهي گداي گداي گداي شهر ميشود نميشود گاهي تمام شهر گداي تو ميشود + نوشته شده توسط سعید در شنبه بیستم اسفند 1390 و ساعت
14:44 |
دیروز از سفر سه روزه به خلخال برگشتیم. چند روزی گشت و گذار بین طبیعت بکر خلخال و استفاده از خنکی هوا در بین این گرمای وحشتناک تهران غنیمتی بود. ما کنار چشمه ازناو یه خونه گرفته بودیم که اتفاقا چقدر هم از ما استقبال کردند. جنگل اندبیل هم رفتیم که واقعا زیبا و خنک بود. در کنار این تفریح و تفرج، خوردن عسل و سرشیر و نون چرک چای واقعا لذت بخش بود. حالا که دوباره برگشتیم تهران، باز هم گرمای هوا و عرق کردن بیش ازحد. + نوشته شده توسط سعید در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت
22:23 |
باز هم تابستون شد و ماه من رسيد. عاشق تيرم با همه گرماش و حس نشستن توي خنكي وقتي كه از راه ميرسي. عاشق تابستونم بخاطر روزهاي بلندش و روشنايي بي نظيرش. عاشق تيرم بخاطر اينكه ماه منه. عاشق تابستونم بخاطر ميوههاي رنگارنگش. عاشق اين فصلم بخاطر طعم خوش خوردن بستني وقتي كه عرق داره از سر و صورتت ميريزه. عاشق تابستونم بخاطر اينكه وقتي عطش داري تني به آب ميزني و خنك ميشي. عاشق تابستونم بخاطر مسافرتهاش و تفريحاتش. خدايا شكرت. خاطرات خوبي از تابستون دارم به ويژه وقتي كه كارنامه ميگرفتيم و از خوشحالي قبول شدن بال در ميآورديم. يادم هست يك روز گرم تير ماه مادرم از صبح رفته بود كارنامه منو بگيره. منم دل تو دلم نبود تا وقتي كه برگرده. از يك طرف اضطراب و از يك طرف هيجان اينكه از امتحاناتم چه نمرهاي گرفتم. وقتي كه زنگ در رو به صدا درآورد نفسم تو سينه حبس شده بود. اگه تجديد آورده باشم مامانم چه برخوردي با من ميكنه؟ از طرف ديگه هم مطمئن بودم كه تجديدي ندارم چون بچه درس خون بودم. ولي خب اتفاقه ديگه. در رو كه باز كردم مادرم وارد شد و كارنامه رو از زير چادرش بيرون آورد و گفت بيا قبول شدي. تا بخواد اين حرف رو بزنه قند تو دلم آب شده بود و وقتي خبر قبولي رو داد داشتم از خوشحالي بال در ميآوردم. خلاصه اينكه اون روز رو سر خوش و كيفور بودم از اينكه يك كلاس بالاتر رفتم و از اينكه مهر قبولي رو روي كارنامهآم ميديدم. اون روز كارم شده بود ورانداز كردن كارنامه. اين حس كارنامه گرفتن توي تابستون هر سال به نحوي تكرار ميشد. ياد اون روزها بخير.
+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه یکم تیر 1390 و ساعت
17:39 |
بعد از 10 روز خوردن و خوابيدن و استراحت مطلق، يك هفته كار خيلي سخت گذشت اونم همراه با يك هفته مجردي! + نوشته شده توسط سعید در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 و ساعت
17:56 |
از صبح روز دوشنبه آبله مرغون گرفتم اونم در اواخر ۲۹ سالگی! همیشه فکر می کردم چه بدن مقاومی دارم که تا حالا نه آبله گرفتم و نه اوریون. دوشنبه شب ۲ ساعت بعد از اینکه قرصی رو که دکتر تجویز کرده بود خوردم، به خواب عمیقی فرو رفتم و با صدای همسر برای خوردن شام به زور بلند شدم. هنوز قاشق اول رو به سمت دهنم نبرده بودم که احساس سرگیجه و حالت تهوع بهم دست داد. به سمت دستشویی رفتم اما از اینجا به بعدش دیگه متوجه نشدم که چه اتفاقی افتاد. یا صدای جیغ مینا چشمام رو باز کردم دیدم توی دستشویی دراز کشیدم! خودم هم متعجب بوم که چرا من اینجا هستم؟! بالاخره به خودم اومدم و تونستم از زمین بلند بشم. مینا هم مدام گریه می کرد و زنگ می زد به اورژانس اما جواب نگرفت. به باباش زنگ زد و بالاخره به هر زحمتی بود رفتیم تهران. از دکترهای کرج خاطره خوبی نداریم. بعد از درمانگاه شهرداری و بیمارستان بیامبران رفتیم بیمارستان میلاد تا برای اطمینان از عدم وجود ضربه مغزی یا هر عارضه جانبی دیگه، سی تی اسکن شدم و خدا رو شکر اتفاق خاصی نیفتاده بود چون محل ضربه با گیج گاه فقط یک بند انگشت فاصله داشت و این یعنی رد کردن یک مرگ حتمی. خلاصه اینکه الان هم صورتم بر از جوشه و دارم لحظه شماری می کنم که کی این دوران تموم میشه. + نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت
19:47 |
اين روزها يه حس اعتماد به نفس عجيبي دارم. احساس ميكنم از پس هر كاري بر ميام و خيلي به آينده اميدوارم. احساس ميكنم اتفاقات خوشايندي در راهه.
+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت
9:17 |
ايام نوروز اگر براي ما ايرانيها مصادف با افزايش خرج و بالا رفتن هزينههاست، براي همسايگان ما فرصتي براي صيد دلارهاي ايرانيان است و بس؛ آن هم به دليل ضعف مفرط عملكرد مديران بالادستي و پايين دستي ما در امر گردشگري و جذب توريست. نوروز بهترن فرصت است براي كشاندن گردشگران خارجي به ايران براي آشنا كردن آنها با آداب و رسوم كهن ايراني و لذت بردن از طبيعت بهار. اما بخاطر هزار و يك دليل گفته و ناگفته نه تنها اين فرصت را از دست ميدهيم، بلكه موجب ميشويم گردشگران داخلي نيز جذب كشورهاي همسايه شوند تا در سايه نعمت برگزاري كنسرتهاي مختلف، دلارهاي خود را به جيب كشورهاي همسايه واريز كنند و بدين ترتيب سرمايهاي كه ما نميتوانيم جذب كنيم، حداقل دو دستي تقديم كشورهايي همچون ارمنستان، آذربايجان، تركيه، عراق و امارات شود. به قول معروف اگه براي من آب نداشت براي تو نون داشت! + نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت
14:38 |
هميشه روزهاي آخر اسفند يه حال و هواي ديگهاي داره. همه دنبال اين هستند كه كارهاي ناتموم رو تموم كنند. كاش هميشه همين طور باشه. + نوشته شده توسط سعید در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 و ساعت
16:28 |
۵ سال از پرواز سي - ۱۳۰ گذشت. وبلاگ چند نفر از دوستان و اخبار خبرگزاريها رو ديدم، خبري از مسافران پرواز سي - ۱۳۰ پانزدهم آذر سال ۸۴ نبود؛ نه همايشي، نه بزرگداشتي و نه ... پيگيري اين پرونده هم مثل موارد مشابه فراموش شد و نه مقصري پيدا شد و نه مسوولي پاسخگو. فقط و فقط اظهار تاسف كردند و تاكيد بر پيگيريهاي ويژه اما در عمل چيز ديگري بود. ۵ سال از تيك آف دوستانم گذشت و هنوز هم گهگاهي خاطرات مشتركم با آنها را مرور ميكنم. هنوز هم شماره موبايل حسن قريب را در گوشيام دارم با عكسي از سنگ قبرش. گاهي در ذهنم با آنها حرف ميزنم و شوخيهاي گذشته را مرور ميكنم؛ از مزاحمت تلفني براي عليرضا افشار وقتي كه ارتباط زنده با شبكه خبر داشت تا شوخيهاي بعد از استخر شبانه با صادق نيلي و كفش دزديده شده حسن قريب و ... اي كاش براي دلخوشي اهالي رسانه هم كه شده، مسوولي يادي از آنها ميكرد و فاتحهاي ميفرستاد. و باز هم دوستي سفر كرده... عطا افشاري را ميگويم كه صدمين روز شهادت دوستانمان را با دوستان ديگرمان در تالار حركت برگزار كرديم. صبح روز مراسم در حالي كه استند عكس صادق نيلي را روي دوشش گذاشته بود وارد سالن شد و خواست كه آنها را جلوي ديد بگذاريم. گذاشتيم و به چهره نيلي خيره شديم و حسرت خورديم و او از همه بيشتر ... روحشان شاد + نوشته شده توسط سعید در سه شنبه شانزدهم آذر 1389 و ساعت
13:5 |
مشغول حرف زدن با يكي از دوستان درباره موضوعي بودم. همين طور كه سرم پايين بود چشمم به يه مارمولك چاق و چله افتاد كه از زير پاي يكي از همكاران خانوم داشت رژه ميرفت. خانومهاي همكار هم همه توي حال و هواي خودشون بودند. منم حس شيطنتم گل كرد و با صداي بلند ولي آروم گفتم خانوم فلاني يه مارمولك زير پاي شماست. بنده خدا مثل برق از جاش پريد و يه متري از ميزش دور شد. بقيه هم كه شنيدند، يكي فوري روي صندلي جهيد، يكي رفت روي پلهها، يكي به سمت ميز من شيرجه زد و يكي هم از ترس رفته بود گوشه اتاق خودش رو قايم كرده بود كه مارمولك نبيندش. منم با آرامش خيال كامل، هم موذيانه ميخنديدم و هم به كار خودم مشغول بودم و هيج كاري براي از بين بردن مارمولك بيچاره كه داشت از ترس دور اتاق ميچرخيد انجام ندادم. بالاخره خانومها محبور شدند آبدارچي رو خبر كنند تا مارمولك رو با احترام به بيرون هدايت كنه. + نوشته شده توسط سعید در سه شنبه یازدهم آبان 1389 و ساعت
17:6 |
|
|