همه مسوولان، حتي اونايي كه فقط اسمشون رو شنيده بودم حضور داشتند، يعني يك ميتينگ در سطح مسوولان درجه يك نظام.
به شوخي به حسن روحاني گفتم از فردا كجا ميري؟ گفت: ميرم مسافرت. بهش گفتم: منو با خودت ببر. (منم خجالتي و كم رو)، روحاني هم جواب داد: بيا برويم ... (اون از من كم رو تر!).
هيچ وقت نگاهي كه لاريجاني در حال حرف زدن به من ميكرد يادم نميره. تا حالا نديده بودم كه اين قدر مهربانانه نگاه كنه اونم با چشماي سبز و ريزش و يه لبخند نمكي!
از همه دلنشينتر، حضور خاتمي بود كه تونستم حدود نيم ساعت باهاش صحبت كنم. سلام و عليك گرم شمخاني رو يادم نميره ولي از اينكه سر يه كاري كه قرار بود انجام بده و دستورش رو هم داده بود ولي انجام نشده بود و من بهش گفتم، نارحت شد؛ خودم هم ناراحت شدم ولي چارهاي نبود، بايد بهش ميگفتم. ماجراي كلاهش رو هم يادم نميره كه سرش گذاشتم!
برگشتني هم وسيله نداشتم. ديدم يه سمند جلوي پام ترمز كرد، شيشه رو پايين كشيد و گفت سوار شو تا يه مسير ميرسونمت. سرتيم محافظهاي هاشمي رفسنجاني بود كه هميشه بد اخلاق و جدي برخورد ميكرد، ولي انگار اون شب روي غلتك خوش برخوردي و بگو بخند افتاده بودم.
جاي همتون خالي!







