تبليغاتX

دفـتــر خـاطــرات
امشب هم به بك مراسم خداحافظي دعوت شدم، خداحافظي حسن روحاني از شوراي عالي امنيت ملي.

همه مسوولان، حتي اونايي كه فقط اسمشون رو شنيده بودم حضور داشتند، يعني يك ميتينگ در سطح مسوولان درجه يك نظام.

به شوخي به حسن روحاني گفتم از فردا كجا ميري؟ گفت: ميرم مسافرت. بهش گفتم: منو با خودت ببر. (منم خجالتي و كم رو)، روحاني هم جواب داد: بيا برويم ... (اون از من كم رو تر!).

هيچ وقت نگاهي كه لاريجاني در حال حرف زدن به من مي‌كرد يادم نميره. تا حالا نديده بودم كه اين قدر مهربانانه نگاه كنه اونم با چشماي سبز و ريزش و يه لبخند نمكي!

از همه دلنشين‌تر، حضور خاتمي بود كه تونستم حدود نيم ساعت باهاش صحبت كنم. سلام و عليك گرم شمخاني رو يادم نميره ولي از اينكه سر يه كاري كه قرار بود انجام بده و دستورش رو هم داده بود ولي انجام نشده بود و من بهش گفتم، نارحت شد؛ خودم هم ناراحت شدم ولي چاره‌اي نبود، بايد بهش مي‌گفتم. ماجراي كلاهش رو هم يادم نميره كه سرش گذاشتم!

برگشتني هم وسيله نداشتم. ديدم يه سمند جلوي پام ترمز كرد، شيشه رو پايين كشيد و گفت سوار شو تا يه مسير مي‌رسونمت. سرتيم محافظ‌هاي هاشمي رفسنجاني بود كه هميشه بد اخلاق و جدي برخورد مي‌كرد، ولي انگار اون شب روي غلتك خوش برخوردي و بگو بخند افتاده بودم.

جاي همتون خالي!

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سی ام مرداد 1384 و ساعت 20:16 |

دوشنبه، 24 مرداد، ساعت 8:15 عصر، ميدان تجريش

از جماران به سمت خونه مي‌رفتم، ميدون تجريش كه پياده شدم به سرم زد يه كم پياده‌روي كنم، نمي‌دونم چي شد به سمت امام‌زاده صالح رفتم. تا رسيدم، صداي نقاره به گوشم رسيد يه لحظه دلم هواي زيارت امام رضا رو كرد. انگار اين من نبودم كه به صداي نقاره‌زني گوش مي‌كردم، اصلا همه مشغله‌هاي فكري رو از ياد بردم. ذهنم از همه چيز خالي شده بود و فقط گوش مي‌كردم. بي اختيار داخل حرم رفتم و فقط يه گوشه ايستادم و مردمي‌ رو كه براي زيارت مي‌اومدند نگاه مي‌كردم.

خدايا چقدر ما آدمها بي‌معرفتيم! اون قدر در روزمرگي غرق شديم كه همه چيز رو فراموش كرديم حتي خودمون رو. با ديدن افرادي كه زار زار گريه مي‌كردند، به اين فكر افتادم من چقدر خودم رو فراموش كردم، چي بودم و چي شدم! به اين فكر افتادم كه چرا با وجود نزديكي راه، سالهاست براي زيارت و سبك شدن اينجا نيومدم، چه كاري انجام دادم كه اين همه از خدا و معنويت دور شدم.

با خودم عهد كردم حداقل هفته‌اي يك بار برم امام‌زاده صالح، حتي براي 10 دقيقه هم كه شده از تمام درگيري‌هاي ذهني راحت بشم و فقط فكر كنم، به خودم، به گذشته و به كارهايي كه انجام دادم.

از حرم كه بيرون اومدم، باز هم شلوغي،‌ باز هم درگيري، باز هم روزمرگي.

خدايا چقدر ما آدمها بي‌معرفتيم!

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 20:1 |

امروز براي آخرين بار با علي شمخاني مصاحبه كرديم كه به اعتراف همه از موفق‌ترين وزيران خاتمي بود. شمخاني مثل هميشه با خنده اومد، با خنده حرف زد، با خنده عكس گرفت و با خنده رفت مثل خاتمي!

شايد هيچ وزير دفاعي به اندازه شمخاني در انظار عمومي ظاهر نشده باشه. هميشه تو اين فكرم كه وزير بعدي چه راهي رو در پيش مي‌گيره.

هيچ كس نمي‌تونه منكر افزايش قدرت دفاعي ايران در زمان وزارت شمخاني بشه.

شمخاني خبرنگارها رو روز پنجشنبه آينده به شام دعوت كرد، جاي همتون خالي.

 

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 و ساعت 15:53 |

از اين عنوان تعجب نكنيد، اين عناوين در مراسم بزرگداشت روز خبرنگار كه از طرف انجمن روزنامه‌نگاران مسلمان برگزار شد مطرح شد.

ديشب به اصرار يكي از دوستام و با وعده اينكه شام ميدن رفتم فرهنگسراي بهمن. انتظار داشتم وقتي وارد سالن ميشم با يك برنامه تر تميز و با كلاس روبرو بشم اما چشمتون روز بد نبينه. مراسم جشن چيزي از حموم زنونه كم نداشت از صداي جيغ و داد بچه‌ها گرفته تا اونايي كه دنبال هم مي‌كردن و هم همه موجود مي‌شد فهميد چه سرنوشتي داري.

بعد از كلي تعريف و تمجيد از دولت شهردار قبلي! نوبت به اهداي جوايز رسيد: خبرنگاران برتر از كيهان، رسالت، حمايت، همشهري و چند مجله ديگه!

حالا نوبت اجراي مسابقه هست. خانوم مجري با هيجاني مصنوعي از بين حضار چند نفر رو براي مسابقه انتخاب كرد. فكر مي‌كنيد مسابقه در مورد چي بود؟

نون بربري، سوراخ، خبرنگار و لايه اوزون! با اين كلمات جمله بسازيد.

حالا نوبت شماست سه باز بگو قوري گل قرمزي، قوري گل قرمزي، قوري گل قرمزي!

حالا شما كوچولو سه بار بگو دوغ  گازدار گاز دوغ دار.

حالا نوبت شماست: اين متن رو به عنوان گوينده خبر بخون و وسطش تپق بزن و هي بگو ببخشين.

واي آقا كوچولو تو هم بيا مسابقه هر چي مي‌گم برعكس انجام بده: بشين، پاشو.

اينم جايزه شما: يك نيم سكه براي تلاشي كه انجام داديد!

خانوم مجري سرشار از خوشحالي و دست‌اندر كاران مراسم سرمست از خوب برگزار شدن مراسم روز خبرنگار! شروع كردن به دست زدن و تشويق همديگه در حالي كه شب شهادت بود. اينجا ياد ضرب‌المثل مرگ خوبه اما براي همسايه افتادم.

مهمانان عزيز شما رو به صرف شام دعوت مي‌كنيم. پشت نيسان با ظرفهاي يك بار مصرف و آدمايي كه از سر و كول هم بالا مي‌رفتن.

ديشب از اينكه نوع نگاه آقايون مسلمان از خبرنگار از حد نون بربري و سوراخ فراتر نميره متاسف شدم. تصور كنيد افرادي با اين تفكر 4 سال بر نظام رسانه‌اي كشور تسلط دارن.

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 و ساعت 15:35 |

روز خبرنگار فرصتي براي "تبريك‌هاي تلخ" گفتن به خبرنگاران است. خيلي از كساني كه ژست حمايت از خبرنگار را مي‌گيرند، چيزي جز آب خنك براي او آرزو نمي‌كنند و واقعا تبريك گفتن به خبرنگار در كشوري كه خبرنگاران فقط يك روز و فقط يك روز عزيز هستند و براي انجام ساده‌ترين وظايف خود با مشكل مواجه مي‌شوند، تأمل‌برانگيز و تلخ است.

امنيت شغلي مهمترين دغدغه خبرنگاران است، در صورتي كه به راحتي در ايران خبرنگاران بيكار مي‌شوند و به جرم ناكرده تاوان مي‌دهند.

خبرنگاري حرفه‌اي سخت و زيان‌آور است، چون نوشتن از دردهاي مردم و فرياد كشيدن بر سر قدرت هزينه دارد و خبرنگار در صف مقدم پرداخت اين هزينه است؛ خبرنگار مرغ عروسي و عزاست و مي‌شود همه وقت، همه‌ جا و توسط همه كس او را قرباني كرد و خود را پاك و منزه جلوه داد. خبرنگار چماق‌خور خوب قدرت است، آن قدر كه حتي مي‌توان بر شانه‌هاي او سوار شد و به اوج قدرت رسيد و در همان حال با چماق بر سر او كوبيد.

اگر مي‌خواهيم خبرنگار ارج ببيند و بر صدر نشيند، مقام خبرنگاران زنده را نيز پاس بداريم.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 و ساعت 15:24 |
عصر امروز به من خبر دادند كه قاضي مقدس، سرپرست مجتمع قضايي ارشاد توي خيابون احمد قصير ترور شد. سريع با يه موتور به محل حادثه رفتم و مستقيم بالاي سر جنازه رفتم كه وقتي فهميدند هيچ كاره‌ام ديگه نذاشتند خوب صحنه رو ببينم.

مسعود احمدی مقدس، معاون دادستان تهران و قاضی پيشين دادگاه انقلاب بود که اکبر گنجی رو به پانزده سال حبس و تبعيد محکوم کرده بود. مقدس بعدازظهر امروز به ضرب گلوله ضارب ناشناس کشته شد.

ضارب يك جوان بود كه سوار بر موتور مقدس رو كه از مجتمع خارج شده بود رو تعقيب كرده بود و با استفاده از روان بودن ترافيك، نبش خيابان دوازدهم روي بلوار وسط خيابون منتظر رسيدن ماشين قاضي ميشه. وقتي مقدس به محل حورد نظر ميرسه ضارب سريع اسلحه كمري رو درمياره و سر مقدس رو هدف قرار ميده و از پنجره سمت راننده شليك مي‌كنه. مقدس هم كه اسلحه رو مي‌بينه كنترل ماشين از دستش خارج ميشه و ترمز دستي رو مي‌كشه. ضارب بعد از شليك يك گلوله به سر مقدس، دوتا تير هوايي هم شليك مي‌كنه و به سمت خيابان دوازدهم فرار مي‌كنه و سوار موتري كه منتظرش بوده ميشه و فرار ...

بعد از انتقال جنازه و تخليه مدارك داخل ماشين، كه ازدحام جمعيت هم زياد بود، سردار طلايي جزييات ترور رو تشريح كرد و همه چيز تموم شد.

نكته جالب اينكه احمدی مقدس در کنار برخی ديگر از چهره های قضائی، از جمله سعيد مرتضوی، در فهرست شاهدانی قرار داشت که وکلای خانواده زهرا کاظمی، خبرنگار کانادايی - ايرانی که در زندان کشته شد، خواهان احضار آنها به عنوان "مطلع" به دادگاه بودند اما اين درخواست از سوی مرجع قضائی قبول نشد.

مقدس به عناون قاضي نمونه قوه قضاييه معرفي شده بود كه پرونده سميع‌نژاد رو هم رسيدگي مي‌كرد.

پرونده كنفرانس برلين، اكبر گنجي و ابراهيم نبوي هم از جمله مواردي بود كه مقدس رسيدگي كرده بود. اين قاضي ترور شده معاون دادستان تهران و سرپرست مجتمع قضايی ارشاد بود.

نبايد فراموش كرد كه فردا، چهارشنبه ۱۲ مرداد، مراسم تنفيذ احمدي‌نژاد هم برگزار ميشه. 

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 و ساعت 20:17 |
حال ديروز و امروز من زمين تا آسمون فرق مي‌كنه. ديروز قبل از برنامه سلام خاتمي حسابي خوشحال بودم كه جايي وقت مي‌ذارم كه ارزش داره. وقتي به زحمت وارد سالن شدم و دنبال صندلي خالي مي‌گشتم ديدم يكي داره از دور برام دست تكون ميده كه بيا اينجا بشين. سيدمهدي شجاعي مديرعامل سابق خانه مطبوعات بود كه هميشه وقتي گهگاهي منو مي‌بينه حسابي ابراز احساسات مي‌كنه! بعد از سلام و احوالپرسي ديگه هيچ حرفي با هم نزديم چون حوصله حرف زدن نداشتم. سخنرانها پشت سر هم مي‌اومدند و حرف مي‌زدند يكي از يكي قشنگ‌تر و دلنشين‌تر و از همه بهتر حرفهاي هوشنگ مرادي كرماني.

خاتمي بعد از كلي ابراز احساسات مردم از درددلها و سختي‌هاي ۸ سال گذشته گفت. بعد از تموم شدن برنامه نمي‌دونم چه حسي داشتم، مات و مبهوت داشتم صحنه رفتن خاتمي رو مي‌ديدم و به موسيقي زيباي سالن گوش مي‌كردم كه اگه يه كم بيشتر طول مي‌كشيد بغض مي‌كردم.

اعصابم از رفتن خاتمي از مسند رياست جمهوري و شخص جايگزين خاتمي خيلي به هم ريخته بود. البته خيالم راحته كه از اين به بعد مي‌تونم راحت‌تر پيداش كنم.

قرار بود بعد از برنامه با يكي از دوستام قرار داشتم و قرار بود سر يه مساله‌اي نظر مثبتش رو جلب كنم ولي تا ساعت ۱۱ شب كه حرف زديم به نتيجه نرسيديم. اعصابم بيشتر خط خطي شده بود. از ميدون تجريش يه آژانس گرفتم و توي مسير به اتفاقاتي كه اون روز رخ داده بود فكر مي‌كردم. داشتم مي‌تركيدم ولي نمي‌دونم چه روحيه‌اي دارم كه هر قدر هم كه عصباني و ناراحت هم باشم در ظاهرم معلوم نميشه. اصلا كسي باور نمي‌كنه كه من هم عصباني يا ناراحت مي‌شم. شايد اين ويژگي يكي از نكات مثبت شخصيت و ظاهر من باشه.

امروز هم يه كم از ناراحتي ديروز تو وجودم هست. فكر آينده و اينكه چه سرنوشتي دارم خيلي آزارم ميده.  

اين جور مواقع فقط خدا مي‌تونه به آدم آرامش بده و بس.

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه دهم مرداد 1384 و ساعت 18:36 |
خاتمي ديروز براي آخرين بار ميان اصحاب فرهنگ و هنر و علم حاضر شد تا براي آخرين بار از درد دلها و سختيهاي ۸ سال رياست جمهوري سخن بگويد.

رييس جمهور از هر دري سخن گفت. از ديدگاههاي متحجرانه و اسلام طالباني، سانسور، استبداد و استبدادزدگي، از عدم تحقق برنامه‌هايش، رابطه دين و آزادي و انتقاد از قهرمان‌پرستي.

خاتمي به انتقاد از اصلاح‌طلبان پرداخت كه چرا دچار شعارزدگي مفرط شدند و اولويت‌ها را درك نكردند. روح قهرمان‌پرستي را دامن زدند و مطالبات را بدون در نظر گرفتن اولويت‌ها بالا بردند.

او به داستان حضرت موسي و بني اسرائيل اشاره كرد كه خطاب به حضرت موسي گفتند ما در اينجا مي‌نشينيم تو و خدايت برو بجنگ و وقتي جنگ تمام شد ما مي‌آييم. او گفت: بسياري از اصلاح‌طلبان نيز اينطور صحبت مي‌كردند كه شما برويد، بجنگيد، ما در خانه مي‌نشينيم و هر وقت كه شورش و بلوا شد ما مي‌آييم.

رييس جمهور از صدور احكام بدون پشتوانه منطقي مثل حكم ارتداد و اعدام فرياد برآورد و گفت هيچ‌ وقت نبود كه سفري بروم و با حادثه‌اي روبرو نشوم كه همه‌ اعصابم را در خارج از كشور خرد نكند و بجاي اينكه از مصالح عالي كشور دفاع كنم ناچار بودم اين مسائل را توضيح دهم.

ديدار با خاتمي تمام شد. همه مي‌گفتند "خداحافظ رييس جمهور"، "سلام خاتمي". نمي‌دانم اين من بودم كه حيران ميان جمعيت ايستاده بودم و لحظه خداحافظي خاتمي را مي‌ديدم يا نه، اما هر چه بود خاتمي مي‌رفت و جمعيتي نظاره‌گر او. آمدن به قدرت با چشمي گريان و رفتن از آن با لبي خندان.

 

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه دهم مرداد 1384 و ساعت 18:15 |

امروز مجمع تشخيص مصلحت نظام در مراسم ويژه‌اي از سيدمحمد خاتمي قدرداني كرد.

اين آخرين حضور خاتمي به عنوان رييس‌جمهور در جلسه مجمع بود.

امروز خاتمي از سختي‌ها و دشواريهاي دولتش گفت. از ترس مديران دولت و وزرا وقتي كه كار مثبتي انجام مي‌دادند كه مبادا فردا همين اقدام مثبت مثل چماق تو سرشون زده نشه.

خاتمي از دغدغه‌ها و نگراني‌ها حرف زد. از بينش‌هاي تنگ‌نظرانه به نام اسلام انتقاد كرد.

خاتمي گفت كه همه تلاش من و دولتم اين بود بگوييم جمهوري اسلامي مي‌تواند به اصول و معيارهاي معنوي خود پايبند باشد و همزمان جامعه‌اي آزاد و پيشرفته داشته باشد.

رييس جمهور از مشورت با هاشمي در مواقع بحراني خبر داد و از اينكه در جايي كه بايد با نام اسلام كه براي سعادت بشر آمده جامعه را اداره كند و با مشكلاتي مواجه شود ابراز تاسف كرد. 

بعد از صحبتهاي خاتمي، هاشمي رفسنجاني يك جلد قرآن با خط ريحان رو به خاتمي هديه كرد.

اما قبل از خاتمي، هاشمي حرفهايي زد كه اي كاش زودتر مي‌گفت. هاشمي گفت كه تاريخ ايران زحمات، تلاش‌ها و صداقت‌ها و تحمل‌هاي آقاي خاتمي را فراموش نخواهد كرد؛ آقاي خاتمي برگ زريني در تاريخ ايران و انقلاب اسلامي است.

بعد از اينكه صحبتهاي خاتمي تموم شد، آيت‌الله حسن صانعي (رييس بنياد ۱۵ خرداد) كه تا حالا فكر مي‌كردم آدم بداخلاق و خشكي هست پيشنهاد كرد اعضا عكس يادگاري بگيرند. صانعي حياط رو پيشنهاد كرد اما بقيه اعضا رفتند توي راه پله‌ها عكس گرفتند كه صانعي داد زد: اونجا نه! طاغوتيه. رضايي كه كنارش ايستاده بود گفت: حالا ديگه طاغوتي شد؟!

وقتي جنتي جاي مناسبي براي عكس گرفت گيرش نيومده بود بهش پيشنهاد كردن كه بياد تو كادر باشه. اومد كنار صانعي بايسته ولي صانعي زير لب بهش گفت اينجا نه. اگه اينجا باشي با عصا مي‌زنمت! برو اونور.

ما هم تا تونستيم چون خاتمي رو بدون محافظ گير آورده بوديم تند تند عكس مي‌گرفتيم و باهاش حرف مي‌زديم. بخصوص من كه ۸ سال از خاتمي دور بودم!

موقع عكس گرفتن با اعضا، خاتمي گفت: هيچ‌وقت در مجمع تشخيص چنين عكسي نگرفته بودم. هاشمي هم گفت: اين عكس ماندگار خواهد شد و در اين بين آيت‌الله صانعي گفت پيشنهاد من بود!

خاتمي رفت اما مشي و كاري كه انجام داد هميشه باقي خواهد ماند. نام خاتمي به اعتراف دوست و دشمن در تاريخ ثبت خواهد شد.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه هشتم مرداد 1384 و ساعت 15:50 |
امروز از هاشمي رفسنجاني مطلبي شنيدم كه انتظار شنيدنش رو نداشتم.انتظار نداشتم از هاشمي بشنوم كه براي آزادي گنجي با هاشمي شاهرودي صحبت كرده و براي اينكه قوه قضاييه خيلي ضايع نشه چندتا پيشنهاد به شاهرودي داده كه يه جوري اين مساله حل بشه. البته بعضي‌ها مي‌گن هاشمي چند ماه پيش هم قبل از حاد شدن وضعيت گنجي براي آزادي اون رايزني مي‌كرده ولي نمي‌خواسته علني بگه. من كه نمي‌دونم اما هر چي هست معلومه توي قوه قضاييه هم دعواست و يه جرياني هر كاري بخواد انجام ميده و كسي هم جرات رسيدگي و بررسي نداره. 

اين رو هم بگم از هاشمي به عنوان عامل اصلي زنداني شدن گنجي ياد مي‌كنند ولي حرفهاي امروزش نشون داد كه عامل اصلي يكي ديگه هست!

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه ششم مرداد 1384 و ساعت 15:59 |
+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه پنجم مرداد 1384 و ساعت 20:36 |
امروز برای مصاحبه با آیت‌الله توسلی به دفتر امام رفتم. وقتی از سرباز دم در پرسیدم دفتر امام کدومه گفت همین  جا. با تعجب نگاهش کردم و گفتم شوخی می کنی؟ گفت: نه. زنگ بزن ببین راست می گم.

اگه شما هم جای من بودید باور نمی کردید یه خونه خیلی معمولی و کوچیک و با صفا که اصلا کسی فکر نمی کنه اینجا دفتر امام باشه.

به هر حال بعد از اینکه خودم رو معرفی کردم رفتم تو. وقتی وارد اتاق آیت الله توسلی شدم بیشتر از قبل تعجب کردم. یه اتاق ۸ یا ۹ متری یه میز چوبی کوچیک که کلی کتاب روش بود و یه صندلی کوچیک! گفتم حاج آقا من دفتر خیلی از مسوولین رفتم اما این دفتر کجا و اون دفتر کجا. یه نگاه به من کرد و گفت همینه دیگه.

خلاصه بخاطر جذابیت و صمیمیتی که وجود داشت دلم نمی خواست از اون اتاق بیام بیرون ولی چاره ای نبود. تو دلم گفتم کاش همه کسانی که پست و مقام می گیرند یه سری هم اینجا بزنند و ببینند چه خبره.

وقتی برگشتم دیدم باز هم نیروی انتظامی ریخته تو میدون انقلاب چون قرار بود دوباره برای آزادی گنجی تجمع بشه ولی هیچی نشد!

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه سوم مرداد 1384 و ساعت 18:34 |