تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات

امروز آمار گزارشگران بدون مرز از ميزان جهاني آزادي مطبوعات رو مي‌خوندم. طبق خلاصه اين گزارش، در پايين ترين رده‌ها کره شمالي (۱٦٧) اريتره (۱٦٦) و ترکمنستان (۱٦٥) قرار دارند که نقاط سياه اطلاع‌رساني در جهان را تشکيل مي‌دهند. در اين کشورها مطبوعات خصوصي وجود ندارد و آزادی بيان در مدار صفر درجه است. خبرنگاران رسانه‌های رسمي انتقال‌دهندگان تبليغات حکومتي هستند و هرگونه سرپيچي شديدا مجازات مي‌شود، يک کلمه اضافه، اشتباه املايي در نوشتن نامي، تحليلي جدا از خط رسمي مي‌تواند به زنداني شدن روزنامه‌نگار بينجامد و يا وی را مورد غضب حکومت قرار دهد.

در آسيای شرقي برمه (۱٦٣)، چين(۱٥٩)، ويتنام (۱٥٨) لائوس (۱٥٥)،  در آسيای مرکزی ترکمنستان(۱٦٥)، ازبکستان(۱٥٥)، افغانستان(۱٢٥)، و قزاقستان(۱۱٩)، در خاورميانه ايران (۱٦٤)، عراق (۱٥٧)، عربستان سعودی (۱٥٤)، سوريه (۱٤٥) دشوارترين مناطق جهان در رابطه با آزادی مطبوعات محسوب مي شوند. در اين کشورها سرکوب حکومتي و خشونت اعمال شده توسط گروه های نظامي عليه مطبوعات، مانع بيان آزد رسانه هستند.

از آغاز سال ميلادی ٢٠٠٥ تا امروز دست کم ٢٤ شاغل در رسانه‌هاي عراق کشته شده اند،از آغاز جنگ در ماه مارس ٢٠٠٣ تا امروز در کل ٧٢ روزنامه‌نگار و همکار مطبوعاتي در عراق کشته شده‌اند.

در اين گزارش، ايالات متحده امريکا (٤۱) بيش از ٢٠ رده نزول کرده است. کانادا (٢۱) هم چند رده به پائين آمده است. فرانسه نيز (٣٠) در حال نزول است. بازرسي دفاتر رسانه‌ها و بازداشت روزنامه‌نگاران و وضع جرايم جديد مطبوعاتي از جمله عوامل اين سقوط هستند.

اسرائيل(٤٧) به دليل تهديدها و اقدامات سخت‌گيرانه ارتش در مناطق اشغالي نسبت به روزنامه‌نگاران، چندين رده تنزل داشته است.

ايران در رده ۱٤٦ در عرصه آزادی مطبوعات، با ٧ روزنامه‌نگار زنداني و ٤ روزنامه‌نگار ديگر که هر لحظه امکان بازگشت به زندان را دارند، قرار گرفته است. وضعيت اکبر گنجي و مجتبي سميع‌نژاد از عوامل قرار دادن ايران در اين رده به حساب آمده‌اند.

ارتش آمريکا در عراق همچون دو سال گذشته محکوم به تجاوز آشکار به آزادی مطبوعات در عراق شده است. دست کم ٦ روزنامه‌نگار بدون هيچ توضيحي در زندان ابوغريب زنداني شده‌اند. اين روزنامه‌نگاران حق ملاقات با افراد خانواده، وکلا و کارفرمايان خود را ندارند. ٤ روزنامه‌نگار هم در فاصله سپتامبر ٢٠٠٤ تا سپتامبر ٢٠٠٥ با تيراندازی سربازان امريکايي کشته شده‌اند.

در سوريه(۱٤٥)، عربستان سعودی (۱٥٤) و ليبي (۱٦٢) مطبوعات آزاد و مستقل وجود ندارد. تنها منبع اطلاعات مردم اين کشورها رسانه‌های دولتي هستند که انتقال‌دهندگان تبليغ حکومتي‌اند.

با خوندن اين گزارش مفصل متوجه شدم كه روزنامه‌نگاران و خبرنگاران در همه جاي دنيا با مشكلات خاص خودشون دست به گريبان هستند. تفاوت برخورد با روزنامه‌نگاران در ايران و كشورهاي ديگه اينكه كه در ايران برخوزدها سليقه‌اي انجام ميشه ولي در كشورهاي ديگه حتي براي كوچكترين محدوديتها، مثل غلط املايي قانون وجود داره.

به اميد روزي كه همه خبرنگاران و روزنامه‌نگاران آزادانه انجام وظيفه كنند.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 19:32 |
گاهی اوقات فکر می کنم خدا هیچ تضمینی برای مخلوقاتش نداره، چون اگه اینطور بود مخلوقات هیچ وقت به درگاه خدا دعا نمی کردند. مثلا خدا هیچ وقت به انسان وعده قطعی نداده که به بهشت بره. همیشه با انسانها طوری رفتار می کنه که آدم همیشه باید مراقب باشه که خطا نکنه. همیشه وعده های خدا با شاید و یا با اگر خدا بخواهد همراه شده که تا حالا به این نکته توجه نکرده بودم.

نکته بعدی اینکه اگه انسان خطایی انجام بده، دیگه نمی تونه به جایگاه قبلی خودش برگرده، بلکه یک درجه سقوط می کنه، هر چند که توبه هم کرده باشه باید جریمه بده. مثلا اگه کسی از چراغ قرمز رد بشه، هر قدر هم التماس کنه که دیگه خطا نمی کنم فایده نداره و نهایتش اینه که باید جریمه بده و بعد از اون دیگه خلاف نکنه.

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 21:16 |

پنجم ابندايي بودم كه براي آخرين بار رفتم استخر. تا اون روز خيلي راحت ولي با احتياط زيرآبي مي‌رفتم. اون روز كه هيچ وقت فراموشش نمي‌كنم، يكي از بچه‌ها از روي شوخي و بازي، پاي منو از زير آب كشيد و يكي ديگه سر منو زير آب كرد. تعادلم از دست رفته بود و فقط دست و پا مي‌زدم ولي معلم تربيتي‌مون _ آقاي دربندي كه خيلي دوستش داشتم – اومد و منو نجات داد.

از اون روز به بعد هر وقت پيشنهاد استخر مي‌شد از زيرش در مي‌رفتم اما چهارشنبه شب، بعد از 12 سال، پيشنهاد استخر چندتا از رفقا رو قبول كردم.

فكر نمي‌كردم اينقدر خوش بگذره. محسن احمدي هم بود. تا 12 شب استخر، سونا خشك، سونا بخار و جكوزي پشت سر هم تكرار شد و بعدش يه كله پاچه توپ.

وقتي برمي‌گشتم خونه با خودم فكر مي‌كردم بد نيست آدم حتي به اندازه چند ساعت هم كه شده بي‌خيال همه چيز بشه و توي آب غوطه‌ور بشه. خيلي خوش گذشت.

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 14:44 |
ديگر در دنياي مجازي «دفتر خاطرات» از واقعيت و هر چه كه به شخصيت حقوقي‌ام مربوط شود نخواهم نوشت.

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 15:52 |
بعضي وقتها فكر مي‌كنم چقدر بعضي از مردها به اطرافشون بي‌توجه هستند. حتي در اوج بي‌نيازي به غير، باز هم دنبال آدم جديد و تنوع هستند، بدون اينكه نگاه كنند اطرافشون چي مي‌گذره. بعضي‌ها دنبال «دلكو» هستند، بعضي‌هاي ديگه هم دنبال «سوسك»، بعضي‌ها هم دنبال «تعميرگاه رفتن». اصلا فكر نمي‌كنند كه دنبال اين قبيل لوازم رفتن، ممكنه با سرنوشت چند انسان ديگه پيوند بخوره. البته گاهي اوقات هم يكي پيدا ميشه كه «نخ» اين مردها رو مي‌گيره و «یواشکی»   به خیاطی «ابتکار»  سفارش لباس زنونه بده!!
واقعا بعضي اوقات خودخواهي بعضي مردها نفرت‌انگيزه، اون هم بدون اينكه به آينده اطرافيان توجه كنند.

ديشب به لطف و همراهي دوستان باباتو ديدم آيدا!!! فارغ از اينكه قصه چطور تموم شد.

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384 و ساعت 15:3 |
مي‌گن سرلشكر فيروزآبادي تا يك ماه ديگه بعد از حدود بيست سال از رياست ستاد كل نيروهاي مسلح كناره‌گيري مي‌كنه. هر وقت با فيروزآبادي از مسائل تخصصي جنگ و اصول نظامي صحبت كنيد فقط يك جمله مي‌شنويد: "من نظامي نيستم. يك پزشك هستم". برعكس بقيه آقايون هميشه موقع صحبت كردن مي‌ايسته و خوب به حرف طرف مقابل گوش ميده و موقع جواب دادن هم خيلي راحت برخورد مي‌كنه. هر وقت هم طبع شوخي داشته باشه يه جوك بي‌مزه تعريف مي‌كنه و مخاطب هم مجبوره بخنده. اگر هم در مورد موضوع مورد علاقه صحبت كنه، بين ۴۵ دقيقه تا يك ساعت حرف مي‌زنه و واي به روزي كه ايستاده با طرف مقابل صحبت كنه.

امروز به فيروزآبادي گفتم آقاي دكتر تشريف بياريد يه افطاري در خدمتتون باشيم. فكر كرد منظورم اينه كه ما افطاري بريم پيش اون. گفت:آقا گفته افطاري نديد. گفتم: شما تشريف بياريد پيش ما. يه افطاري ساده كه قابلي نداره. گفت: من امسال قصد ندارم افطار جايي مهمون باشم. حتي افطاري لاريجاني و روحاني هم نرفتم. اين دفعه گفتم: آقاي دكتر، افطاري اونا كجا افطاري ما كجا؟ اصلا نگران نباشيد، افطاري‌هاي ما رژيميه. هر كس بخوره لاغر ميشه. نگران نباشيد!  خنديد و خداحافظي كرديم.
صحبتمون كه تموم شد، صداي استارت خوردن ماشين به گوشم خورد. برگشتم پشت سرم رو نگاه كردم ديدم يه بنز سفيد رنگ شيشه دودي پشت سرمون بود و دوتا محافظ فيروزآبادي از پشت سر ما رو مي‌پاييدند.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 14:34 |
امروز براي اولين بار در سال جديد تحصيلي رفتم سر كلاس. وقتي ذوق و شوق ترم اولي‌ها رو ديدم دلم به حالشون سوخت كه بايد  حداقل ۴ سال از عمرشون رو بدون اينكه توي اين نظام آموزشي چيزي دستگيرشون بشه بگذرونند و دست آخر با مدرك ليسانس كه اين روزها در حد ديپلم هم حسابش نمي‌كنند وارد جامعه و كسب و كار بشن. نمي‌دونم اين نظام آموزشي كه اين همه دانشجو وارد دانشگاه مي‌كنه مي‌تونه در حد سطح توقع ۴ سال آينده اونها براشون امكانات زندگي تهيه كنه يا نه.

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیستم مهر 1384 و ساعت 17:0 |
موسوي خوئيني‌ها يكي از دوست‌داشتني‌ترين روحانيون انقلاب اسلامي است. براي من كه هميشه عكس او را در كنار حوادث تاريخ انقلاب ديده‌ام، ديدار رو در رو جذابيتي فراتر از يك ديدار معمولي داشت. يك سيد روحاني خوش سيما، خوش برخورد و خوش صحبت كه با صبر و حوصله به جزيي‌ترين سوالات جواب مي‌دهد. خوييني‌ها مسووليت‌هاي مختلفي از دادستاني انقلاب تا نمايندگي مجلس و نيابت رييس را برعهده داشته و در متن وقايع انقلاب و فراز و نشيب‌هاي آن بوده است.

صبح روز يكشنبه به دفتر مجمع روحانيون مبارز رفتم. قرار ما ساعت ۱۱ بود كه مصاحبه ساعت ۱۱:۳۰ آعاز شد. اين اولين گفت‌وگوي رسمي خوييني‌ها پس از سكوت ۸ ساله بود. موضوع گفت‌وگو را مروري بر حوادث ۱۳ آبان ۵۹ تعيين كرده بوديم، چون خوييني‌ها در متن حوادث بوده و بيشتر از هر كس ديگري بر جزييات آن اشراف دارد.

رودررويي با كسي كه زماني كه هنوز به دنيا نيامده بودم در اوج قدرت انقلابي بوده و از گذشته مي‌گويد،  برايم شيرين و جذاب است.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت 17:49 |
ديشب خوندن كتاب جمهوري مقدس، نوشته محمد قوچاني رو تموم كردم. اين كتاب در بهترين موقع كه به اطلاعاتش نياز داشتم به لطف مرجان حاجي رحيمي به دستم رسيد كه مجددا ازش تشكر مي‌كنم. جمهوري مقدس، شامل برشهايي از مقاطع تاريخي انقلاب اسلاميه كه قوچاني سعي كرده با استناد به مدارك و اسناد موجود، مروري منسجم روي اون وقايع داشته باشه.
+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384 و ساعت 14:2 |

سلام بر حماسه انديشه و عزم بلند

سلام بر جويندگان عالي‌ترين آرمانهاي متعالي

سلام بر ايثار ، افتخار ، ايستادگي و رادمردي

سلام بر آزادانديشي‏، راست گفتاري و راست كرداري

سلام بر همه روزهاي فراموش‌ناشدني با تو بودن

آذر ماه سال 80 بود. دو سال از تاسيس خبرگزاري دانشجويان ايران مي‌گذشت، دكتر فاتح كه جز به ضرورت‏، هيچ‌گاه از جايگاه مديرعامل با ما سخن نمي‌گفت خبرنگاران را در سالن همايش خبرگزاري جمع كرد و برايمان از اهداف و برنامه‌هاي ايسنا گفت. ايستاده بود و به آرامي انگشت اشاره‌ دست راستش را تكان مي‌داد. با صدايي محكم گفت:"... ايسنا امروز در قله اعتماد عمومي كشور قرار دارد و قول مي‌دهم راه خود را همين‌گونه خواهد پيمود. آينده ايسنا همين قول شرافتمندانه است و در برابر اين قول متعهدم. اطمينان مي‌دهم استواران ايسنا ضرر نمي‌كنند و آينده درخشاني خواهند داشت..."

شور و نشاط عجيبي داشت وقتي سخن مي‌گفت. وقتي ايسنا را جبهه توصيف مي‌كرد و مي‌گفت: از قلمهاي مقدس خود دفاع كنيد. اين جا قدمگاهي است كه اگر پاسش بداريد مادام تاريخ ماندگار مي‌مانيد.

عاشق امام بود و عدالت. بچه‌هاي جنوب شهري ايسنا را قسم مي‌داد كه تصوير و قلمتان در خدمت محرومان باشد.

هرگز سخني با ما جز از جنس همراهي نگفت‏ و فرمان نداد مگر آن كه خود پيشگام شد.

چشمانش به دستان ما پند مي‌داد كه قلمهاي آزاد خود را بدهكار هيچ فرد و گروهي نكنيد و واژه‌هايتان را كالاي داد و ستدها نكنيد.

مي‌آموخت كه در تندبادهاي سخت نلرزيم و استوار و نستوه در مسير صداقت و راستي گام برداريم.

دل دريايي‌اش چه بزرگوارانه از كنار خطاهايمان مي‌گذشت و خود را سپر سختي‌ها مي‌كرد.

چه همتي داشت وقتي بسيجمان مي‌كرد براي پيمودن راههاي سخت. شعار راهش آهسته و پيوسته رفتن بود و مي‌گفت اگر ايمان‏، عقل و عاطفه در وجود انسان جمع شوند چه آرامشي در او جاري مي‌شود.

رفتنش را بارها شنيده بوديم اما باور نمي‌كرديم و به راهنماي قله‌ اعتماد همواره تكيه كرديم و پيچ در پيچ زمانه را تا هدف عالي خوب ماندن پيموديم و بالا آمديم .

چشمان ايسنايي‌ها از يك هفته گذشته پاييزي بود. اما او با مديريت قوي و بي‌نظيرش اجازه نمي‌داد كه سختي رفتنش بر كار اعضاي خبرگزاري تاثير بگذارد. براي سركشي كه به اتاق‌هايمان مي‌آمد احوال‌پرسي مي‌كرد؛ با مهرباني سري تكان مي‌داد و مي‌رفت. هر بار مي‌خواستيم درباره رفتنش بپرسيم بحث را عوض مي‌كرد و فقط مي‌گفت : ايسنا مي‌ماند.

بچه‌هاي ايسنا اما دوست نداشتند او را كه مانند پدري فداكار شش سال شبانه روز زندگيش را در خدمت خبرگزاري بود به سادگي از دست بدهند. همه مي‌دانستيم كه هداياي قيمتي نمي‌تواند فاتح را شاد كند رابطه عاطفي او با مجموعه‌ خبرگزاري عميق‌تر از آن بود كه نياز به مراسم يا هداياي آن‌چناني داشته باشد. يك روز قبل از رفتنش در همان سالن قديمي ايسنا دور هم جمع شديم تا فاتح مديرعامل برايمان سخن بگويد اما قبل از آن بايد چيزي مي‌گفتيم. او مي دانست اما ما هم بايد مي‌گفتيم كه در اين مدت اگر حرف‌هايش را گوش داديم و مورد احترام و تعظيم‌مان بود، هيچ‌گاه از روي ترس از رييس نبود. بايد به او مي گفتيم كه دلمان براي سركشي‌هاي هر روزه‌اش به اتاق‌هاي خبرگزاري و سلام و احوال‌پرسي‌هاي صميمانه‌اش با هر كه در ايسنا بود، تنگ مي‌شود؛ براي سوژه‌هاي فوري براي سرعت‌هاي پر دقت. براي جسارت‌هاي آگاهانه ، براي خشم‌هاي پدرانه و براي تلاش خستگي‌ ناپذيرش.

آنها كه فكر مي‌كردند توان كنترل اشك‌هايشان را دارند آن روز پشت تريبون رفتند و اينها را گفتند اما بغض امانشان نمي‌داد و برمي‌گشتند. نوبت فاتح كه رسيد متواضعانه‌تر از هميشه آمد و مودبانه و مهربانانه نصيحت‌مان كرد.

او خاطرنشان كرد كه ايسنا را مثلث عقل، عاطفه و ايمان شكل داده است و بايد سه ضلع اين مثلث را پايدار نگاهداشت. او بر اصول و آرمان‌هاي ايسنا تاكيد كرد و از ما خواست در كنار هم و بر پايه اين اصول به راهمان ادامه دهيم. فاتح تا آن‌جا كه از تك تك همراهان ايسنايي‌اش نام برد و از آن‌ها تقدير كرد. در بين صحبت‌هايش ‏، صداي فلاش دوربين‌هاي بر و بچه‌هاي ايسنا به گوش مي‌رسيد و گاهي صداي هق هق گريه‌ فردي كه نمي‌خواست باور كند برادري مهربان بزودي خواهد رفت. كاري از دستمان بر نمي‌آمد جز اهداي حدود 200 شاخه گل و تقديري كه در چارچوب قاب او را اين گونه وداع گفت:

بسم الله الرحمن الرحيم

راه او ( امام خميني(ره) ) راه ما، هدف او هدف ما و رهنمود‌ او مشعل فروزنده ماست. (مقام معظم رهبري)

اينك كه به ديده‌باني ميراث پرشكوه دانايي در قله‌هاي توانايي مي‌رويم، بر تو كه انديشه‌هاي جوانان با ايمان را از خاستگاه علم و دانش به جهاد و فتح ناممكن‌ها در منتهي اليه باورها اشارت دادي و دستان توانمند دانشجويان را بر شاخه‌هاي شكوفايي و اميد پيوند زدي درود مي‌فرستيم.

برادر عزيز و ارجمند دكتر ابوالفضل فاتح، تو تولد معجزه انديشه و علم را به خاطر بسپار و ما تو را به آفريدگار معرفت و آگاهي مي‌سپاريم.

همكاران شما در خبرگزاري دانشجويان ايران « ايسنا»

آن شب كه همه بچه‌هاي ايسنا با فاتح وداع مي‌كردند هنوز راضي بودند كه فرداي آن روز او را يك بار ديگر در جمع جهادگران دانشگاهي ملاقات خواهند كرد. صبح نهم مهر فرا رسيد.

همكاران جهادي‌اش رسما او را توديع كردند و از دور و نزديك به خداحافظي‌اش آمدند ، به باور تلخ رفتنش نزديكتر مي‌شديم. خواهري اشك مي‌ريخت ، برادري او را در آغوش گرفته بود. ديگري با او عكس يادگاري مي‌گرفت.

سرش پايين بود‎ گاهي اشك مي‌ريخت و گاه لبخند مي‌زد؛ غمگين ، اما اميدوار، چشم در لنز دوربينهايي كه او را رها نمي‌كردند ، دوخته بود و آينده را نظاره مي‌كرد.

لحظه‌هايي كه بايد او ايسنا را ترك مي‌كرد نزديكتر شد. او خود را در پناه قرآن كريم عبور داد. خبرنگاري زير لب دعا مي‌خواند و پشت او آب مي‌پاشيد. فاتح ، پاي از در بيرون نهاد‏ ، برگشت و زمين ايسنا را و قرآن‌هايي را كه بر سرش گرفته بودند، بوسيد. او كه رفت صداي گريه‌ها آزادتر شدند و ما اشكهايش را اگرچه به اشك پاسخ داديم، اما نگاهش را طلوع سپهر عزم خود و چراغ تابان عهد و پيمانمان با او كرديم.

ايسنا 

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه دهم مهر 1384 و ساعت 18:16 |

بالاخره تابستون امسال موفق شدم كتاب معماي هويدا نوشته عباس ميلاني رو تموم كنم. اين كتاب زندگي اميرعباس هويدا، نخست وزير رژيم شاه  رو شرح داده و به مرور خاطرات و سرگذشت هويدا از زمان تولد تا زمان مرگش پرداخته. ميلاني هرچند كه توي مقدمه كتاب نوشته سعي كرده فارغ از پيش‌داوري به نوشتن سرنوشت هويدا اقدام كنه، اما با خوندن كتاب متوجه شدم كه اصل نوشتن اين كتاب با هدفي خاص و پيش زميه‌اي مشخص نوشته شده. منابع ميلاني همه از دوستان هويدا هستند كه خاطرات خودشون رو از همراهي با هويدا نقل كردند.

كتاب معماي هويدا در عين جذابيت، يكي از بزرگترين معماهاي زندگي هويدا يعني بهايي بودنش رو بي‌پاسخ گذاشته.  معماي هويدا به شيوه‌اي رندانه سعي‌مي‌كنه تصوير ديگري از هويدا برخلاف تصوير رايج از اون ارائه كنه. تمام بخشهاي اين كتاب جذاب و خوندني هستند كه مخاطب رو به خوندن بخش‌هاي ديگه ترغيب مي‌كنه.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه دهم مهر 1384 و ساعت 14:24 |

امروز مراسم توديع فاتح برگزار شد. قبلا گفته بودم شنبه بيشتر مي‌نويسم. براي همين هم خدا خدا مي‌كردم كاري برام پيش نياد. اما نمي‌دونم از شانس خوب يا بد من، يه كار فوري پيش اومد كه بايد مي‌رفتم بانك. بعد از نيم ساعت معطلي، خبر دادن كه بايد برم مجمع تشخيص مصلحت. بدبياري از اين بدتر نمي‌شد. به ايسنا كه رفتم مراسم شروع شده بود. دلم نمي‌خواست خداحافظي نكرده برم، مي‌دونستم زماني كه برگزدم فاتحي در كار نيست. ازش خواهش كردم بياد بيرون تا باهاش خداحافظي كنم. باز هم مثل هميشه با مهربوني خاصي درخواست منو قبول كرد و خداحافظي كرديم (به قول يكي از بچه‌ها، اختصاصي).

بعد از جلسه مجمع، در حالي كه نامه خداحافظي دكتر رو به هاشمي‌ مي‌دادم بهش گفتم حاج آقا امروز دكتر فاتح از ايسنا خداحافظي مي‌كنه. سرش رو پايين انداخت و دوبار گفت: حيف شد، خيلي حيف شد.

وقتي به ايسنا برگشتم، ديگه ابوالفضل فاتح نبود. كاملا مي‌شد اينو حس كرد. وقتي عكسهاي بدرقه فاتح رو ديدم، از خودم پرسيدم بايد خوشحال باشم كه اشكهاي فاتح رو نديدم يا بايد ناراحت باشم كه نبودم؟

ابوالفضل فاتح رفت، اما فكر و مشي و روشي از خودش به يادگار گذاشت كه اگه همه پايبندش باشيم، مي‌تونيم ايسنا رو پربارتر از امروز تحويلش بديم. امروز يك فاتح از بين ما خداحافظي كرد ولي توي اشك چشمش مي‌شد فهميد از اينكه دهها فاتح تحويل جامعه داده خوشحاله.

 

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه نهم مهر 1384 و ساعت 14:3 |
فاتح از ايسنا رفت، اما با مديريت خوبش دهها فاتح به جامعه رسانه‌اي تحويل داد. هرچند كه ايسنا بدون فاتح براي ما قابل تصور نيست، ولي بايد با واقعيت‌ها روبرو بشيم. بالاخره يك روز فاتح بايد مي‌رفت ولي هر قدر فاتح بيشتر مي‌موند، تحمل رفتنش هم سخت‌تر مي‌شد. مدیریت خوب فاتح در ایسنا غیر قابل انکار بود بطوري كه این مجموعه کوچک دو طبقه و نيمه رو با کمترین بودجه به يكه‌تاز عرصه خبري ايران  تبدیل کرد. اميدوارم اين چند هفته سريع بگذره و همه ما از زير بار رواني رفتن مديرعامل راحت بشيم. نمي‌دونيد چقدر سخته.

شنبه مراسم توديع فاتح برگزار ميشه. شنبه بيشتر مي‌نويسم.

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه ششم مهر 1384 و ساعت 19:56 |
روز اول مهر سال ۶۷ بود كه رفتم مدرسه. اصلا دلم نمي‌خواست از خونه و بازيهاي كوچه دل بكنم و برم مدرسه. مادرم اصرار مي‌كرد منو ببره مدرسه. تا ساعت ۸ يا ۹ صبح طفره مي‌رفتم. ولي با اشتياقي كه همراه با ترس و اضطراب بود دست مادرم رو گرفتم و رفتم مدرسه. جلوي در مدرسه كه رسيدم و چشمم به اون همه بچه افتاد و فكر اينكه ديگه نمي‌تونم توي كوچه بازي كنم باعث شد كه دستم رو از دست مادرم بيرون بكشم و از دستش فرار كنم. با سرعتي باور نكردني جلوي در خونه رسيدم ولي چون در خونه قفل بود توي كوچه وايسادم و شروع كردم گريه كردن. مادرم هم كه دنبالم اومده بود هي اصرار كرد كه سعيد جون برو مدرسه، خوبه، با سواد مي‌شي و از اين حرفا... منم زير بار نمي‌رفتم. اون موقع آدامس خروس خيلي دوست داشتم. مادرم يه بسته آدامس خروس رنگي از كيفش درآورد و گفت اگه بري مدرسه اينو بهت ميدم. منم با يه خنده شيطنت‌آميز آدامس رو گرفتم مثل بچه مثبت‌ها كارتي رو كه بايد به پيراهنم الصاق مي‌كردم زدم و با لب خندون رفتم مدرسه. از شلوغي حياط خبري نبود و همه رفته بودند سر كلاس. همين كه از در وارد شدم، مستخدم مدرسه كارت منو نگاه كرد و منو برد سر كلاس!

يادش بخير خانوم رسولي. پيرزني بيوه بود كه پنجشنبه‌ها به ما مي‌گفت فاتحه بخونيد. نمي‌دونم الان زنده هست يا نه ولي اگه مرده خدا بيامرزتش.

الان كه دارم فارغ‌التحصيل مي‌شم از روزهاي ابتدايي مهر خوشم نمياد. دلم براي دانشجوهايي كه با ذوق و شوق ميرن سر كلاس مي‌سوزه.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سوم مهر 1384 و ساعت 19:41 |