تبليغاتX

دفـتــر خـاطــرات

هی آقاي گمشده، هر چي دوست داری انجام بده؛ هر چي دوست داری بگو، چون ممکنه فردا دیر باشه. ممکنه اصلا فردایی در کار نباشه. بالاخره پی بردی كه چه چيزی باعث می‌شه تا همينی باشی كه امروز هستی؟ تو همون كسی هستی كه دوست داشتی باشی؟

 

پس يك روز ديگه رو از دست نده، تو هيچ‌وقت نمی‌دونی كی دوباره به دستش مياری. يك روز ديگه رو از دست نده تا تموم چيزهايی رو كه انجام ندادی رو انجام بدی. ببینم، اصلا تاحالا به ذهنت رسيده كه امروز می‌تونه آخرين روز عمرت باشه؟ آيا واقعا به اونجايی كه دلت می‌خواسته رفتی؟ و در مورد چيزهايی كه دلت می‌خواسته بدونی، چيز ياد گرفتی؟ چرا ساکتی؟

 

می‌دونم شاید فردایی در کار نباشه ولی به امید اینکه شاید فردا بتونم به اونچه که می‌خوام برسم، زندگی می‌کنم (راستی به نظرت تو این اسمش زندگیه؟). می‌دونم که این اما و اگر‌ها همش چرت و بی‌معناست؛ همش یه جور فریبه. ولی با همه این حرفا به نظر خودم به اونچه که می‌خوام باشم نزدیک هستم (اشتباه نکن، من نمی‌خواستم خودم رو شبیه کسی بکنم؛ من می‌خواستم خودم رو شبیه خودم بکنم).

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 17:8 |
سلام آقاي احسان شريعتي! امروز شما رو خواستيم كه بهتون بگيم حق موندن در ايران رو نداريد. به اين دليل كه وجود شما در ايران ممكنه محور فعاليت‌هاي دانشجويي قرار بگيره و براي ما مشكل‌ساز بشه. ما نمي‌تونيم امنيت شما رو تضمين كنيم. فقط مي‌توني موقتا و براي ديدار خانواده به ايران بياي. راستي نگفته بوديد شماره موبايلتون رو عوض كرديد. بفرماييد ناهار در خدمت باشيم!!!

اين چند جمله در ۳ ساعت بيان شد و حاصلش اين بود احسان شريعتي كه قصد موندن در ايران رو داشت از ايران رفت!

تا كي بايد تاوان برخوردهاي نسنجيده و غير منطقي رو بپردازيم؟ تا كي بايد عقب بمونيم و ميراث علمي و ديني خودمون رو طرد كنيم؟ تا كي بايد بخاطر فرار مغزها در رتبه‌هاي اول باشيم؟ تا كي بايد خودمون رو از تفكرات و نظرات جديد محروم كنيم؟ تا كي بايد تحمل شنيدن عقايد و افكار ديگران رو نداشته باشيم؟ تا كي بايد ....

وقتي اين خبر رو شنيدم داشتم از غصه مي‌تركيدم. نمي‌دونم وقتي شما هم اين چند خط بالا رو مي‌خونيد چه حسي پيدا مي‌كنيد.

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 و ساعت 10:45 |
ديشب از سفر سه روزه به بيرجند (خراسان جنوبي) برگشتم. اصلا حس و حال ندارم. قصد داشتم بخشي از وقايع اين سفر رو بنويسم ولي اصلا حسش رو ندارم. در حين سفر نكاتي رو كه به نظرم جالب بود يادداشت كردم. باشه براي بعد.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و یکم آبان 1384 و ساعت 17:11 |
                       

با ابلاغ سازمان تربيت بدني به فدراسيون فوتبال، مسابقات چهارجانبه ايران كه قرار بود با حمايت شركت كره‌اي ال جي برگزار شود، بدون حمايت اين شركت و با حمايت اسپانسر ديگري برگزار خواهد شد.

خوندن اين نوع خبرها ديگه عادي شده. مثلا اگه ما از برگزاري اين تورنمنت جلوگيري كنيم، ال جي در هيچ كشور ديگري اين تورنمنت رو برگزار نمي‌كنه؟ فكر مي‌كنيم با محدود كردن شركت‌هاي كره‌اي به خودمون خدمت كرديم و كره جنوبي با اون اقتصاد قوي رو زير منگنه گذاشتيم؟ اصلا در نظر مي‌گيريم كه كشورهاي ديگه در موضع‌گيريهاي بين‌المللي منافع ملي خودشون رو در نظر مي‌گيرند به آرمانها، ارزشها و منافع ما فكر نمي‌كنند؟ همين امروز بود كه وزير امور خارجه هند اعلام كرد: در راي دادن به قطعنامه‌هاي شوراي حكام بر اساس منافع ملي كشور خودمان عمل خواهيم كرد.

بحث تحريم اقتصادي كره از طرف ايران از وقتي جدي شد كه كره در اجلاس شوراي حكام به قطعنامه عليه ايران راي داد. مي‌دونيد واكنش مدير يك شركت كره‌اي در ايران وقتي خبر تحريم كره رو خونده بود چي بود؟ رو به من كرد و با خيال راحت گفت: براي ما كه هيچ فرقي نمي‌كنه، قيمت محصولات موجود در بازار بالا ميره و ما هم اونقدر در خاورميانه بازار داريم كه بتونيم كاهش فروش در ايران رو از طريق عرضه بيشتر محصولات در كشورهاي ديگه جبران كنيم.

علاوه بر اين، ضررهاي مالي سرمايه‌گذاري شركت ال جي براي اين تورنمنت بايد از جيب مبارك فدراسيون فوتبال پرداخت بشه. شكايت به فيفا و محروميت از برگزاري تورنمنت‌هاي بين‌المللي هم يك طرف ديگه ماجراست كه بايد شانس بياريم از جام جهاني محروم نشيم.

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه شانزدهم آبان 1384 و ساعت 17:37 |

اخيرا وزارت بهداشت دستور داده اتاق‌هاي كشيك پرستارها در بيمارستانها توسط دوربين مخفي تحت كنترل قرار بگيره كه با اعتراض سازمان نظام پرستاري و پرستاران روبرو شد.

ظاهرا ديد امنيتي به بيمارستانها و حريم خصوصي پرستارها هم كشيده شده و پرستارها كه مطمئن‌ترين و نزديكترين افراد به بيماران – اعم از زن و مرد – هستند از اين به بعد مورد اطمينان نخواهند بود. كنترل بخشي از بيمارستان كه هميشه در معرض ديد قرار داره توسط دوربين مخفي چيزي جز توهين به اين قشر زحمت‌كش و فراموش شده جامعه نيست.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 17:49 |
*مرگ پايان قدرت انسانهاست و هميشه امكان جبران گذشته وجود نداره. اين جملات هيچ ربطي به خوابهايي كه اين روزها براي من ديده شده نداره. تمام ماه رمضان به اين فكر مي‌كردم كه عالم بعد از مرگ چطوريه و آيا امكان جبران وجود داره يا نه. سريال مرده متحرك هم مزيد بر علت شده بود تا يعضي از ديالوگها بيشتر منو به فكر كردن به مرگ وادار كنه.

*رويت هلال محترم و جنجالي شوال هم به اختلافات جناحي و سياسي اضافه شده. اگه راستي‌ها روز سي‌ام رو عيد اعلام كنند چپي‌ها روز قبلش رو عيد اعلام مي‌كنند و بالعكس. در اين مورد چند سوال به ذهنم رسيد كه جوابي براش پيدا نكردم. مگه قم جزء مملكت ايران نيست؟ چطور ديدن ماه براي بعضي مراجع مسجل ميشه اما رسما اعلام نمي‌كنند؟ چرا بايد امور شرعي رو هم رسمي و حكومتي كنيم؟ مگه ايران بين عربستان و مالزي نيست؟ چرا ماه در مالزي كه در شرق ايران قرار داره رويت ميشه اما توي ايران نه؟ چند تا سوال ديگه هم بود كه به دليل مسائل امنيتي نمي‌پرسم.

* ديروز عصر وارد يكي از بزرگترين معاملات زندگي شدم كه در ۲۴ سال گذشته سابقه نداشت. دعا كنيد با موفقيت تموم بشه. البته ذهن جماعت نصفان منحرف نشه، اون چيزي كه فكر مي‌كنند نيست، با هم دعوا نكنند، خيالشون راحت باشه.

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه سیزدهم آبان 1384 و ساعت 16:33 |
چرا بعضي آدمها فكر نمي‌كنند كه در جايگاه ديگه‌اي قرار گرفتند و بايد حركات و رفتار خودشون رو متناسب با اون جايگاه تنظيم كنند. هميشه بايد يه فرقي بين اونايي كه مي‌دونند و اونايي كه نمي‌دونند وجود داشته باشه و اين تفاوت بايد يه جايي بروز كنه. اما اي كاش كسي كه هنوز جايگاه جديدش رو درك نكرده فقط تا نوك دماغش رو نمي‌ديد و به قدمهاي بعدي توجه مي‌كرد.
+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 19:17 |
وقتي بچه بودم چندتا گداي پيرمرد مي‌اومدند توي كوچه و كمك مي‌خواستند، تا جايي كه كوچه‌ها رو سرقفلي خودشون كرده بودند و اگه گداي غريبه مي‌ديدند باهاش دعوا مي‌كردند.

قديما گداها بلندگو نداشتند، داد مي‌زدند. بعضي‌ها كه وضعشون خوب بود يه بلندگو دستي داشتند و توي كوچه از پشت بلندگو گدايي مي‌كردند كه من هميشه از اين گداهاي بلندگو دار مي‌ترسيدم! با گذشت زمان، گداها ديگه راه نمي‌رفتند و كنار خيابون كاسه دست مي‌گرفتند و به يك تومن دو تومن راضي بودند. وقتي سطح زندگي‌ بالا رفت، گداها هم پيشرفت كردند تا به شكل امروزي دراومدند. مطالب زير هم نمونه‌اي از برخوردهاي روزانه هر يك از ما در خيابانهاي شهر.

* گداي اول

شنبه ۳۰/۷/۸۴، ساعت ۱۰ صبح، تقاطع فخررازي و انقلاب

من از گرگان آمدم. كشاورزم. امسال همه محصولاتم را آب برده. هشت تا دختر دارم كه در خانه گرسنه مانده‌اند و عن‌قريب است كه به واسطه بي‌پولي به فساد كشيده شوند ... هر چقدر در توانت هست كمكم كن.

مرد لاغر قدبلندي كه حدودا ۴۰ سال دارد سر راهم سبز شده و در حالي قصه‌اش را تعريف مي‌كند كه انگشت اشاره‌اش را تا بيخ در سوراخ دماغش فرو كرده و آن را مي‌چرخاند. به او مي‌گويم كي در گرگان سيل آمده كه روزنامه‌ها خبرش را ننوشتند؟ مي‌گويد: اي آقا اين روزنامه‌ها كي حرف راست مي‌زنند كه اين بار حرف راست بزنند؟ توضيح مي‌دهم كه خبرنگار هستم و اگر بخواهد مي‌توانم همراهش به گرگان بروم و گزارشي از زندگي دشوارش تهيه كنم تا شايد آدم خيري به او كمك كند. در حالي كه انگشت اشاره‌اش را به شلوارش مي‌مالد تا ضد عفوني شود، جواب مي‌دهد نه، زحمتت مي‌شود. داري هزار تومن بده، نداري پونصد تومن... راهم را مي‌كشم و مي‌روم.

* گداي دوم

همان روز، ساعت ۲۰، ميدان خراسان

مردي مرا صدا مي‌زند: آقاي محترم! به زني كه كنارش ايستاده و بچه‌اي در بغل دارد اشاره مي‌كند و مي‌گويد: ما از شهرستان آمديم. الان بيمارستان بوديم گفتند حالش خيلي بد است. پول داروها خيلي زياد است. كمكي كنيد سه هزار تومن كم داريم.

قيافه مرد مثل معتادهاست. مي‌گويم نسخه‌ را ببينم. زن از زير چادرش كاغذ مچاله‌ شده‌اي كه نوشته روي آن حداقل ۲ سال پيش نوشته شده را به مرد مي‌دهد و او هم جلوي صورتم مي‌گيرد. نسخه را از دستش مي‌گيرم و مي‌گويم همين روبرو يك داروخانه است، داروهايتان را مي‌گيرم. قيافه مرد در هم مي‌رود و نسخه را از دستم مي‌كشد. نه آقا مزاحم نمي‌شويم. مي‌گويم خودتان نخواستيد و از او دور مي‌شوم. هنوز كاملا دور نشده‌ام كه پشت سرم را نگاه مي‌كنم، همان داستان را براي كس ديگري تعريف مي‌كند.

* گداي سوم

يكشنبه ۱/۸/۸۴، ميدان انقلاب، ساعت ۱۱

آقا ببخشيد! برمي‌گردم و نگاهش مي‌كنم. جواني با ظاهر آراسته و خوش پوش صدايم كرد. من دانشجو هستم از شهرستان آمده‌ام كه كتاب بخرم. در ترمينال همه پولم را دزديدند. ميشه سه هزار تومن بديد برگردم شهرستان؟ در حين صحبت كردن كارت دانشجويي‌اش را هم نشان مي‌دهد. سه هزار تومان به او مي‌دهم و مي‌روم. چند قدم ان طرف‌تر نگاهش مي‌كنم. سه هزار تومان ديگر از رهگذري ديگر.

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه پنجم آبان 1384 و ساعت 18:38 |
* اين چند روزه كه سعي كردم مطالب بي‌ربط بنويسم، باز هم از گوشه و كنار، دوست و آشنا هر كي منو مي‌بينه در بين كلامش اين جمله وجود داره كه خيلي تند ميري، تند مي‌نويسي و مواظب سرت باش و از اين حرفها. هرچي مطالب اين چند روزه رو بالا و پايين مي‌كنم و هرچي رصد مي‌كنم مطلبي دال بر تند بودن پيدا نمي‌كنم!!! با اين وجود و هر چند كه به محيط ديگه‌اي اسباب‌كشي كردم، باز هم سعي مي‌كنم به توصيه دوستان عمل كنم و بي‌ربط‌تر بنويسم.

* نكته دوم اينكه اين روزها سرنوشت فرزاد حسني (مجري سابق كوله‌پشتي و جزر و مد) براي خيلي‌ها سوال شده. دليل رفتن فرزاد حسني از جزر و مد اين بود كه اطلاعات عمومي بيشتري از بقيه مجري‌ها داره و يك روز بين صحبت‌هاي اول برنامه كه معمولا مناسبت‌ها رو ذكر مي‌كنند ميگه "امروز سالروز نزول توراته". همين يك جمله كافي بود تا با كارگردان و تهيه‌كننده به مشكل بربخوره و فعلا فقط نقش سعادتي رو بازي كنه تا بعد!!! ذكر اين نكته ضروريه كه در مورد تاريخ نزول تورات اختلاف نظر وجود داره و مسلمونها معتقدند كه تاريخ نزول تورات توسط يهود تحريف شده.

البته كم‌تجربگي كار در صدا و سيما و عدم آشنايي با سليقه‌هاي متفاوت هم مزيد بر علت شده تا فعلا از كار محروم بشه.

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه سوم آبان 1384 و ساعت 19:44 |