تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات

بوی خاک خیس‌شده میاد. تا حالا به این فکر افتادی که یه روزی روت خاک می‌ریزن، بعدش انواع و اقسام کرم‌ها میان جسدت رو نوش جان می‌کنن؟

امروز دستم به نوشتن نمی‌ره. چیکار کنم؟ دلم می‌خواد زودتر از این وضعیت راحت بشم. فارس هم با عكسهاي خانواده برادران و نيلي بيشتر حالم رو گرفت. عكس دوقلوهاي عليرضا برادران رو تاپ يك گذاشته، نگاه كنيد شما هم مثل من مي‌شيد. هفتم حسن قريب هم دست كمي از عروسي نداشت، چون قرار بود بره خواستگاري.

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 و ساعت 19:27 |

يادداشتي كه از سر توصيه به آقاي سحرخيز نوشته بودم فقط حرف دل بود و بس. گفته بودم كه در مقام و شان جوابيه نوشتن نيستم. اما متاسفم كه هنوز فرق بين سايت رسمي و وبلاگ در اين كشور جا نيفتاده و هر حرفي ولو از سر دلتنگي و شكايت هم كه باشد، "خبر" مي‌شود.

شكايت من از كساني بود كه به اسم دفاع از آزادي، پا بر شانه‌‌هاي آزادي مي‌گذارند و بالا مي‌روند؛ اما نمي‌دانستم كه در اين ميان عده‌اي ديگر از اين شكوه و دلتنگي سوء استفاده مي‌كنند تا حرف خود را از زبان ديگري بگويند.

نه سخنگوي همفكران سياست روز و كيهان هستم و نه سوژه فارس و نه نماينده ايسنا. هر چه بود و هر چه هست حرفهاي سعيد نوايي است، فارغ از مسووليتش.

شكايتم از ملعبه قرار دادن خبرنگاران بود شايد گوش شنوايي بشنود و بخواند، اما دريغ كه همين شكايت كوتاه نيز مورد سوء استفاده واقع شد.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 و ساعت 12:16 |

آقاي سحرخيز! عضو انجمن موسوم به دفاع از آزادي مطبوعات!

هر چه فكر مي‌كنم نمي‌دانم شما را به حق كدام تلاشتان براي آزادي مطبوعات به اين نام مي‌خوانند؟ يك لحظه با خودتان فكر كنيد، غير از سياه كردن چند برگ كاغذ از سر بيكاري، چه فعاليت مثبتي براي "آزادي مطبوعات" انجام داده‌ايد؟

حتما مطالبي كه در مورد اسماعيل عمراني (خبرنگار ايسنا) در شرق نوشتيد يادتان هست. آيا براي دفاع از آزادي مطبوعات هم اينچنين بي‌مقدمه و بدون تحقيق و بررسي نتيجه‌گيري مي‌كنيد و به قول معروف "مي‌بريد و مي‌دوزيد"؟ آيا جزاي تهمت را مي‌دانيد؟ آن هم تهمتي كه از روي عناد و غرض‌ورزي بيان شده باشد.

قصد من جوابيه نوشتن و پاسخ دادن نيست. مي‌خواهم به همه آنهايي كه به شما و امثال شما چشم اميد دوخته‌اند پوزخند يزنم كه چه افرادي را براي دفاع از آزادي خود برگزيده‌اند، البته اگر برگزيده شده باشيد.

اگر ماجراي دوشنبه شب را نمي‌دانيد كمي به خود زحمت دهيد تا شايد چشم بينايتان! ببيند و عرق شرم (اگر داشته باشيد) بر پيشاني‌تان بنشيند و وقاحتي كه به خرج داده‌ايد را جبران كنيد، هرچند كه زخم زبان شما در روزهايي كه در و ديوار ايسنا سياه‌پوش است فراموش نخواهد شد.

آقاي سحرخيز بجاي اينكه خود را درگير مسائل كوچك و حاشيه‌اي كنيد، به وظيفه‌اي كه بر دوشتان گذاشته‌ايد عمل كنيد. هر چند كه مي‌دانم انجمن شما يا انجمن صنفي كاري غير از گذشتن بر لب جوي و گذر عمر ديدن ندارند ولي باز هم بعيد مي‌دانم كه از اين گذر عمر هم عبرت بگيريد؛ منتظر مي‌مانيد تا حادثه بعدي نيش زبان خود را در روح رنج‌ كشيده ديگري فرو كنيد.

توصيه مي‌كنم اگر واقعا به فكر دفاع از آزادي مطبوعات هستيد به پيگيري دلايل وقوع حادثه سقوط هواپيما بپردازيد و خبرنگاران را ملعبه‌اي براي رسيدن به اهداف سياسي‌تان قرار ندهيد.

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه بیست و پنجم آذر 1384 و ساعت 18:57 |

يك هفته از پرواز بهترين دوستانم مي‌گذرد ولي هنوز در هر لحظه به هر سو كه رو مي‌كنم چهره يكي از آنها جلوي چشمانم ظاهر مي‌شود. هر يك لبخندي بر لب دارند و هيچ نمي‌گويند. هنوز هم فراغ دوستان در خاطرم نمي‌گنجد، تصور مي‌كنم ماموريت رفته‌اند و سه روز ديگر برمي‌گردند.

 

دوستان! چه زود فراموشتان كرده‌اند. ديگر تصاوير شما از تلويزيون پخش نمي‌شود و مجري راديو ترجيح مي‌دهد در مورد آلودگي هوا صحبت كند. مسوولي مي‌گويد رسانه‌ها از اين حادثه درس عبرت بگيرند و مسوولي ديگر مي‌گويد نقص فني در كار نبوده، ضمنا سمت مرا اشتباه درج كرده‌ايد!

 

مي‌بينيد؟ به همين سادگي فراموشتان كردند، گويي كه شما را هرگز نمي‌شناختند. حتي "شهيد" بودنتان را قبول ندارند، انگار نمي‌دانند كه "شهادت" در قانون و مقررات نمي‌گنجد! آنها حتي از لاشه سوخته دوربين‌هايتان هم هراس دارند، مبادا كه در آخرين لحظات هم سهل‌انگاري‌ها را گزارش كرده باشيد.

 

هر وقت روزنامه‌ها را ورق مي‌زنم، با مشاهده يك تيتر يا مصاحبه كه شما را مقصر حادثه مي‌دانند، گويا هواپيماي ديگري در ذهنم سقوط مي‌كند.

 

حسن جان! هر وقت تنها مي‌شوم به ياد آخرين مصاحبه‌اي مي‌افتم كه با هم بوديم، ياد آن روزي كه كفشهايت را در يكي از برنامه‌ها دزديدند، ياد روزي كه با هم كاشان رفتيم، ياد آخرين دوشنبه با تو بودن هنگامي گه عكسها را انتخاب مي‌كرديم و تو مي‌گفتي فردا نيستم كه عكس انتخاب كنم.

 

صادق جان! هنوز خاطرات آخرين استخر و كله‌پاچه ماه رمضان و مسير برگشت به خانه را فراموش نكردم. يادت هست براي همسرت گل خريدي؟ ياد سفر اهواز بخير، جنگ پنهان با مين‌ها و گشت و گذار كنار رود كارون. چرا نگفته بودي صاحب‌خانه جوابت كرده و روي رفتن به خانه را نداري؟

 

عليرضا! آخرين بار كه با تو صحبت كردم ايلام بودي در حال ارتباط زنده با شبكه خبر و من پاي تلويزيون در حال پشت خطي بودن. آخرين كلماتت يادم نمي‌رود: "خاك بر سرت سعيد، ارتباط زنده داشتم كه زنگ مي‌زدي. برگردم تهران دستم بهت برسه مي‌دونم چيكارت كنم." هنوز منتظرم. برگرد تهران.

 

برادران عزيز! آخرين برنامه‌اي كه با هم رفتيم يادت هست؟ شهر ري، كنگره شيخ ابوالفتوح رازي و بعد هم دانشگاه تربيت مدرس.

 

آقاي توران‌پشتي! نمي‌دانستم زودتر از موعد بازنشسته مي‌شوي. هيچ وقت احترامي كه براي برادر كوچكت قائل بودي را فراموش نمي‌كنم.

 

راستي آقاي شيرازي! پسرت معاف شد؟ فكر نكنم. تو را به خيال خودشان شهيد هم نمي‌دانند، فرزندت را معاف كنند؟!

 

ابراهيم بقايي! روزهاي اولي كه مي‌ديدمت نمي‌دانستم كه در روزهاي آينده چه دوستي صميمانه‌اي بين ما پديد مي‌آيد اما حيف كه اين دوستي كم دوام بود.

 

ميرافضلي! روزي كه به بيرجند مي‌رفتيم يادت هست؟ هيچ تصور مي‌كردي با آن خودكار قرمزي كه از من گرفتي برگه ماموريتت به بهشت را امضا كني؟ راستي ديشب از جلوي ايرنا رد مي‌شدم. حجله‌ات را ديدم در كنار همكاران ديگرت. بي‌اختيار گريه‌ام گرفت. شنيده‌ام در يك سالگي يتيم شدي و اينك فرزندت به سرنوشت تو دچار شده است.

 

حسين عرب‌احمدي با آن خانه كوچك و بچه‌اي كه مدام گريه مي‌كند، مهدي اناري كه فكر كنم تا چند وقت ديگر پدر خواهد شد، حسن حيدري و تصاوير به ياد ماندني‌اش، محمدعلي بخشي نيروي دريايي و روزي كه با فرمانده نيروي دريايي دعوتم را قبول كردند، واعظي  و روزي كه از بهشت زهرا 10 نفر را مچاله شده سوار پاترول كرده بود و ...

 

نمي‌دانم از كدامتان بگويم. نوشتن و گفتن از 50 نفر دوستي كه به يكباره تنهايت گذاشتند سخت است و دردناك. نمي‌داني به مجلس ختم كدامشان بروي. وقتي بر سر مزارشان حاضر مي‌شوي انگار صدايت مي‌كنند كه سعيد! قرار بود تو هم در ليست پرواز باشي. نگران نيستم. هنوز قبرهاي خالي در كنارتان به چشم مي‌خورد. شايد جاي ما چند نفري باشد كه با شما نبوديم. اين آخرين سقوط نيست و نخواهد بود.

 

امروز يكي از همكاران مي‌گفت با اين شرايط، كار را به جايي مي‌رسانند كه خبرنگاران از مسوولان عذرخواهي كنند.

 

آقايان! از اينكه سوار هواپيماي باري فرسوده نقص فني‌دار نظامي شديم عذر خواهي مي‌كنيم. زنده و مرده ما خبرنگاران مايه عذاب است. از اينكه خاطرتان را در اين چند روز آزرده كرديم معذرت مي‌خواهيم.

مردم! از اينكه روز پنجشنبه شما را خراب كرديم معذرت مي‌خواهيم. اشتباه كرديم. اشتباه!

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 و ساعت 18:43 |

لحظه پايان او آغاز بود، مرگ او خود آخرين پرواز بود

حسن قريب، يكي از بهترين دوستان من بود. كاش امروز خورشيد طلوع نمي‌كرد. «قريب»، آشناي محله‌هاي «با محرومان» بود كه امروز ظهر در سانحه سقوط هواپيما پرواز كرد.

همكار عزيز ديگرم، عمراني تازه به ايسنا آمده بود و تقدير چه بي‌رحمانه قرباني مي‌گيرد.

روحشان شاد و قرين رحمت. 

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت 19:42 |

آقاي رييس هميشه علاقه داره صندلي جلوي ماشين بشينه، حتي الان هم كه محافظ داره. آقاي رييس يك تلويزيون رنگي كوچيك جلوي ماكسيماي سازمان نصب كرده تا همه برنامه‌ها رو نگاه كنه. اون قبلا پرايد سفيد داشت كه خودش رانندگي مي‌كرد. هيچ وقت دوست نداره در مورد هويت و چراغ صحبت كنه چون معتقده هيچ نقشي نداشته.

اولين باري كه با عزت‌الله ضرغامي تماس گرفتم زماني بود كه محسن آرمين در مجلس اعلام كرد آماده مناظره با ضرغامي در مورد عملكرد صدا و سيماست. نهايت موضوع اين شد كه مناظره برگزار نشد اما رابطه كاري من با ضرغامي شدت گرفت. چندين بار قول داد به تمام سوالاتم جواب بده اما تا حالا هيچ وقت به قولش عمل نكرده. ضرغامي وقتي نمي‌خواد در دسترس باشه، پيدا كردنش واقعا سخته اما وقتي بخواد، خودش مثل بارون از آسمون رو سرت نازل ميشه.

يادمه يه روز از ستاد پدافند نيروي هوايي تا صدا و سيما سوال مي‌پرسيدم و اون جواب مي‌داد بطوري كه مسير رو گم كرده بود. از سازمان هم يه ماشين در اختيارم گذاشت تا به خبرگزاري برسم. مصاحبه خوبي شده بود. توي مسير نظرش رو در مورد خاتمي پرسيدم. گفت: خاتمي بر عكس اطرافيانش خيلي نجيبه و اگه فقط يك نفر دلش براي فرهنگ اين مملكت بسوزه خاتميه. من خيلي بهش ارادت دارم اما ...

هيچ وقت طنز نقطه‌چين رو يادم نميره كه زمان تحصن نمايندگان مجلس ششم پخش شد. وقتي از ضرغامي جواب خواستم گفت كه هنوز اين قسمت رو نديده. بعد از تكرار سريال باهاش تماس گرفتم داشت از قهقه غش مي‌كرد.

اين ارتباط ادامه داشت تا اينكه ضرغامي رييس صدا و سيما شد. يك روز بعد از اعلام رسمي اين خبر خودش با من تماس گرفت و از اينكه اولين نفري بودم كه بهش تبريك گفتم تشكر كرد. ارتباط خبري باز هم ادامه پيدا كرد و هر جا منو مي‌بينه، حتي از فاصله يك كيلومتري هم داد مي‌زنه سلام آقاي نوايي حالت چطوره، يه قرار بذاريم توي دفتر با هم صحبت كنيم!

آخرين برخورد من با ضرغامي اواخر ماه رمضان بود. بهش گفتم بيا براي سيزده آبان خاطراتت رو بگو. گفت همش تكراريه اما فكر مي‌كنم جواب ميدم. راستي يه قرار بذاريم بيا دفتر حرف بزنيم، من وقتش رو هماهنگ مي‌كنم! به شوخي گفتم: مجبور نيستيد قول بديد، من كه عادت كردم!

چند روز پيش شنيدم اقدامات مثبت ضرغامي در صدا و سيما براي رييس شدنه، اما نه رياست سازمان بلكه رياست جمهوري! فكر كنم تا اون موقع هم به قولش عمل نكنه ولي باز هم بگه يه قرار بذاريم بيا دفتر.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 21:1 |
نمی دونم چیه، شعر، نثر یا ...  هر چی هست خیلی زیباست.

زندگی صحنه زیبای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه دوازدهم آذر 1384 و ساعت 18:50 |

ديروز پشت صحنه فيلم دوئل رو مي‌ديدم. گذشته از جذابيت‌هاي پشت صحنه، نكته جالب در خلال صحبت با احمدرضا درويش اين بود كه اكبر نبوي در حالي كه با درويش قدم مي‌زد و مصاحبه در حال راه رفتن انجام مي‌شد اين بود كه نبوي يه تيكه سيم خاردار برداشت و به درويش گفت: فيلم ساختن تو اين كشور مثل گذشتن از اين سيم خارداره. هر قدر تلاش كني كه از اين حصار خارج بشي بيشتر گير مي‌كني. درويش هم گفت: نه تنها فيلم ساختن، بلكه تو اين كشور هر كس قصد داشته باشه كاري انجام بده از بس كه قوانين و مقررات دست و پاگير وجود داره مثل گير كردن توي سيم خارداره كه آدم ترجيح ميده هيچ كاري نكنه.

همه اين گفت‌وگو كاملا از تلويزيون پخش شد. به نظرم پخش چنين مثال خوبي از يك مرجع رسمي غير قابل تصور بود. مطالبي هم در مورد ضرغامي دارم كه بعدا مي‌نويسم.

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت 17:53 |

جملاتي مي‌گفت، البته نه با شور و حرارت سالهاي گذشته و نه به صراحت آن ايام؛ به طوري كه نمي‌توانستم متوجه شوم چه مي‌گويد. ديگر از آن حركات پرمعناي دست‌ها و بيان نافذ هم خبري نبود. بايد گفت‌وگوي خاموش خود را با فصاحت نگاه دنبال مي‌كردم و پاسخ بسياري از سوالاتم را يا از نگاههاي او مي‌يافتم يا از زبان همسرش كه اين روزها هم‌ زبان "حجازي" شده است و هم پرستارش.

 

استاد فخرالدين حجازي از پيشكسوتان عرصه سياست كشور است كه سالهاست به فراموشي سپرده شده است. او داراي سابقه طولاني مبارزات انقلابي است كه با سخنان پر شور و حرارتش آتشي مي‌افكند كه خاموشي‌اش به دست خودش ممكن بود.

 

حجازي در انتخابات اولين دوره مجلس شوراي اسلامي به عنوان اولين نماينده تهران به مجلس راه يافت و نقشي اساسي در معادلات سياسي آن روز ايفا كرد. حجازي اكنون با مرگ دست و پنجه نرم مي‌كند، فارغ از هياهوهاي سياسي اين دوره.

 

و در اين بين چه سپاسي براي استاد بالاتر از اينكه دولت جديد او را از اتومبيل و راننده‌ محروم كرده و هيچ يك از دولتمردان و رفقاي سابق سراغي از او نمي‌گيرند؟

 

هنگام خداحافظي نمي‌دانستم چه بگويم تا از زحماتش تشكر كرده باشم. فقط دستاني كه هنگام سخنراني با كلمات همراهي مي‌كردند و موج مي‌آفريدند و اينك توان حركت ندارند بوسه زدم، هرچند كه با مقاومت ضعيفش  روبرو شدم.

 

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه هفتم آذر 1384 و ساعت 17:25 |

امروز مراسم توديع و معارفه رييس دانشگاه تهران برگزار شد. اولين برخورد من با آيت‌الله عميد زنجاني وقتي بود كه كلاس سوم دبيرستان بودم. اون موقع خيلي به خبرنگاري و نوشتن علاقه داشتم. رفته بودم مسجد محل و عضو واحد فرهنگي شده بودم. اونجا پيشنهاد انتشار يك نشريه رو دادم و خودم مسووليت جمع‌آوري مطلب و ويرايش و پيگيري تايپ و كپي و پخش رو به عهده گرفته بودم. اواسط كار هم آقاي عزيزي، معلم تربيتي يكي از مدارس ابتدايي اطراف مسجد و سردبير نشريه بچه‌هاي مسجد هم به كمكم اومد و خيلي از تجربياتش استفاده كردم. قلم خيلي خوبي داشت و خيلي خوب هم طراحي مي‌كرد. اون موقع عميد زنجاني امام جماعت مسجد لرزاده بود كه نزديك خونه ماست. يه شب براي نماز به مسجدشون رفتم و بعد از نماز مجله رو نشونش دادم و به صراحت گفتم براي ادامه كار به كمك مالي نياز دارم. رو كرد به من و گفت: خودت كه مي‌دوني راه‌اندازي اين مركز خيريه كنار مسجد چقدر خرج داره. ضمن اينكه الان خودمون هم محتاج كمك مالي هستيم.

از اينكه كمك چند هزار تومني رو با خرج مركز خيريه مقايسه كرده بود حسابي عصباني شده بودم. از اون موقع تا حالا كه رييس دانشگاهمون شده ديگه نديدمش. خيلي پيرتر شده. راستش از انتخابش به عنوان رييس دانشگاه تهران زياد خوشحال نشدم. شايد چون از همون برخورد اول ذهنيتي منفي دارم و شايد به خاطر اينكه شان علمي آيت‌الله عميد زنجاني بالاتر از درگيري مستقيم با امور اجرايي باشه و شايد به اين خاطر كه براي حفظ موقعيت فقهي و علمي خودش مي‌تونست اين مسووليت رو قبول نكنه.

به هر حال امروز اولين رييس روحاني دانشگاه تهران در اولين روز كاري با اولين اعتراض دانشجويي مواجه شد كه تا هنگام خروج از دانشگاه رييس جديد رو همراهي مي‌كردند. براي آقاي عميد زنجاني در مسووليت جديد و رويارويي با شرایط جديد آرزوي موفقيت مي‌كنم.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه ششم آذر 1384 و ساعت 15:42 |
* با توجه به اينكه سومين وزير پيشنهادي نفت هم راي اعتماد نگرفت و مهلت سه ماهه هم تموم شد، اظهار نظرهاي زيادي در مورد اينكه از نظر قانوني تكليف وزارت نفت چي ميشه شنيده ميشه. اما جالب‌ترين نظر اينه كه مجمع تشخيص مصلحت نظام براي وزارت نفت تعيين تكليف كنه. فردا مجمع تشخيص جلسه داره و اين بحث يكي از مسائل حاشيه‌اي جلسه هست. فكرش رو بكنيد مجمع به رياست هاشمي بخواد براي دولت به رياست احمدي‌نژاد تعيين تكليف كنه. نظرتون چيه؟

* به نظر شما چرا بعضي‌ها جنبه ندارند؟ چرا وقتي مطلبي در مورد يكي از روزهاي كاري و يا تصميمات مهم در زندگي مي‌نويسيد ذهن بعضي آدمهاي كوتاه فكر به سمت جايي ميره كه حتي به ذهن خودتون هم خطور نكرده؟ با اين آدمهاي كم‌جنبه بايد چطور رفتار كرد؟

*ديشب فيلم "گلهاي هريسون" سينما يك رو ديدم. ماجراي يك زن عكاس كه در بحبوحه جنگ صربستان با كرواسي دنبال شوهر عكاسش مي‌گشت تا بالاخره اونو توي يك بيمارستان در حال سوختن پيدا كرد. نكته‌ جذاب اين فيلم، همراهي قدم به قدم خبرنگارها و عكاسها با سربازها بود كه گاهي در بعضي صحنه‌ها هم‌گام با سربازها و گاهي جلوتر از اونها حركت مي‌كردند. كارگردان فيلم، جنگ رو از زبان عكسها روايت كرده بود. به ذهنم رسيد چرا ما در مورد جنگ خودمون فارغ از كليشه‌هاي خسته‌كننده و تكراري، جنگ رو از زبان خبرنگارها و عكاسها به تصوير نمي‌كشيم؟ نكته ديگه اين بود كه با شنيدن اسم كارت خبرنگاري توي فيلم، يادم افتاد كارتم رو روز چهارشنبه توي مجلس جا گذاشتم.

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه چهارم آذر 1384 و ساعت 19:0 |

امروز براي اولين بار به ساختمان مجلس رفتم تا از نزديك شاهد جدال نمايندگان و دولت در مورد گزينه وزارت نفت باشم. ابتداي ورود به مجلس چشمم به دوستان هميشگي خورد و از از همون اول كار شروع كرديم به آغاز بحث‌هاي هميشگي كه فقط خودمون مي‌دونيم و بس. جلسه امروز فارغ از نتيجه، ديدن مجدد احمد وكيلي، خانم‌ حاجي اسماعيلي و آشنايي با خانم اكوان هم از نتايج مفيد جلسه امروز مجلس بود.

خروج همراه با عصبانيت احمدي‌نژاد از صحن مجلس، پاسخ‌هاي همراه با خنده الهام، خوشحالي بيشتر نماينده‌ها از راي نياوردن تسلطي، پخش چفيه بين خبرنگارها (كه البته چفيه من نصيب سياه مشق شد) و يك ناهار مجاني كه ممكنه به قيمت يكي دو كيلو شيريني رو كم كني تموم بشه، از موارد به ياد موندني جلسه امروز بود.

كسب تجربه‌هاي تازه و حضور در جمع‌هاي متفاوت هيچ وقت فراموش شدني نيست.

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 19:0 |