تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات
هاشمي رفسنجاني از جمله افرادي است كه انتقاداتش را گاهي صريح و گاهي در لفافه و كنايه مي‌گويد، موقعيت و فضاي انتقاد را درك مي‌كند و درست چيزي مي‌گويد كه مي‌تواند به بحثي فراگير مطرح شود.

امروز هاشمي در همايش پنجاهمين سالگرد شهادت نواب صفوي خيلي زيركانه انتقادي را به شعارهاي دولت مطرح كرد: "رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام با اشاره به حركات سال‌هاي اول خروج رضاخان از ايران و تداوم برخي از اين حركت‌ها در شرايط كنوني كشور، گفت: بيشترين فعاليت متعلق به كمونيست‌ها بود كه در داخل كشور نداي عدالت و مساوات سر مي‌دادند كه براي گوش ملت ايران تازه بود."

هاشمي پيش از اين در اظهار نظري صريح‌تر در انتقاد از دولت درجمع ائمه جمعه سراسر كشور، سياست‌هاي اقتصادي و اجرايي دولت را به باد انتقاد شديد گرفته بود كه با واكنش تند احمدي‌نژاد و معاون اولش روبرو شد هرچند كه اين پاسخ‌ها، پاسخي در حد آن انتقادات نبود. 

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 20:11 |

سلام

معمولا در ابتداي نامه‌ها بعد از سلام احوالپرسي مي‌كنند، اما من كه مي‌دانم چه حالي داري پس نيازي به احوالپرسي نيست.

حسن جان مي‌خواستم در اين نامه شرح حالي از 40 روز نبودنت بنويسم اما نمي‌دانستم كه چقدر سخت و دشوار است. از يك روز قبل از رفتنت مي‌نويسم تا شايد تو هم با من همراه شوي.

يادت هست؟ روز دوشنبه 14 آذر، گفتم عكس‌هاي مصاحبه با شريعتي را آماده كن. گفتي چشم، همين الان بيا چون فردا نيستم. بيا پايين خودت انتخاب كن. نشستيم و يكي يكي عكس‌ها را ديديم و انتخاب كرديم. اين آخرين ديدارمان بود.

روز سه‌شنبه، همان روزي كه به سه‌شنبه سياه معروف شد، از خبرگزاري بيرون رفته بودم. البته از سقوط هواپيمايي در شهرك توحيد مطلع شده بودم اما نمي‌دانستم كه تو و بقيه دوستان در آن بوده‌ايد. وقتي گفتند كه حامل خبرنگاران بوده، ناخودآگاه چشمانم سياهي رفت و اضطراب مانع از آن شد تا بفهمم راه را چگونه طي كردم. شماره تك تك شما را مي‌گرفتم: حسن قريب: در دسترس نمي‌باشد؛ عليرضا افشار: در دسترس نمي‌باشد؛ صادق نيلي: خانمش گوشي را برداشت و گفت دايورت كرده، اما قرار بود صبح پرواز كنند...

هنوز باورم نمي‌شد كه بهترين دوستانم را از دست داده باشم. به ايسنا كه رسيدم همه مضطرب بودند.

... خبر رسيد كه هيچ يك از سرنشينان هواپيما سالم نمانده و همه سوخته‌اند. حسن جان! نمي‌دانم سعي كرده‌اي در اين حالت خودت را كنترل كني تا كسي اشكهايت را نبيند يا نه؟ اما اين كار براي من سخت بود.

مهدي براي عكس گرفتن از اين حادثه آمده بود. وقتي برگشت، بي اختيار هردو گريه كرديم. همه چيز تمام شده بود. خداخدا مي‌كردم تو با همان هيجان هميشگي برگردي و بگويي كه زنده‌ام.

حسن! هيچ وقت تصور نمي‌كردم جنازه يكي از همكاران ايسنا را در حياط تشييع كنيم، اما آن روز اين كار انجام شد و چه سخت بود تشييع پيكر تو و اسماعيل كه در زمان حياتتان هيچ‌گاه سنگيني و غرور نشان نداديد.

خودتان خوب مي‌دانيد كه نيازي به توصيف آن روزهاي سخت نيمه آذر ماه نيست، خودتان شاهد همه چيز بوديد و مي‌ديديد كه نه تنها ايسنا، بلكه هيچ كدام از همكاران و دوستانتان آرام و قرار ندارند و شما با لبخندي آرام از ميانشان خداحافظي مي‌كرديد.

 

حسن! اكنون 40 روز از رفتنت مي‌گذرد، مي‌داني؟ اما انگار همين ديروز بود كه با هم برنامه بوديم. انگار همين ديروز بود كه با هم كاشان رفتيم. انگار همين ديروز بود كه با هم رفتيم نمايشگاه قرآن و تو اسم بچه‌ها رو تك تك مي‌نوشتي كه چندتا عكسشون برنده شده، هر عكس 40 هزار تومن! تو دو تا عكست برنده شده بودي. انگار همين ديروز بود كه از لابلاي پيش‌دستي ميوه‌خوري دوربينت رو زوم مي‌كردي تا عكس بگيري و انگار همين ديروز بود كه هواپيما سقوط كرد و شهيد شدي!

الان كه خاطرات با تو بودن را يكي يكي در ذهنم مرور مي‌كنم يادم نيست كه حتي يكبار هم از مشكلاتت گفته باشي. چند وقت پيش كه حرفهاي پدرت را مرور مي‌كردم عرق شرم بر پيشاني‌ام نشست كه چقدر ما دوستانت بي‌غيرت بوديم.

پدرت مي‌گفت بعد از سوم راهنمايي در كوره‌هاي آجرپزي مشغول كار شدي تا خرج خانواده را متحمل شوي و هنگام تحصيل در مدارس شبانه براي ديپلم، كه با معدل 20 قبول شدي، كار هم مي‌كردي تا كمك خرج خانواده باشي. با رتبه 30 كشوري در كنكور سراسري قبول شدي و آمدي تهران.

حسن! ديروز وسايل به جا مانده‌ات را ديدم،‌ يك پيراهن كه هميشه مي‌پوشيدي، دوربين، جايزه جشنواره مطبوعات و قبض‌هاي اياب و ذهاب. نتوانستم خودم را كنترل كنم. امير متوجه شده بود. عكسهاي پرواز مرغان مهاجر را مي‌ديدم، فقط دلم مي‌خواهد بپرسم چه دليلي داشت كه آخرين گزارش تصويري تو از پرواز مرغان مهاجر باشد؟

هنوز هم فراغ دوستان در خاطرم نمي‌گنجد، اما مجبورم باور كنم كه ديگر نيستيد. نمي‌دانم از كدامتان بگويم. نوشتن و گفتن از 50 نفر دوستي كه به يكباره تنهايت گذاشتند سخت است و دردناك. نمي‌داني به مجلس ختم كدامشان بروي. وقتي بر سر مزارشان حاضر مي‌شوي انگار صدايت مي‌كنند كه تو هم بيا.

 

حسن! مي‌دانم كه وقت خواندن اين نامه را نداري، اما دلم مي‌خواهد بگويي هنگام سقوط چه حسي داشتيد و چكار مي‌كرديد. اين نه تنها خواسته من، بلكه خواسته خبرنگاراني است كه هر بار هنگام پرواز با هواپيما شهادتين مي‌خوانند و از سقوط دم مي‌زنند. مي‌خواهم بدانم آن دنيا چه خبر است؟ مي‌تواني گزارش تصويري بفرستي؟ عمراني هم آنجاست. چه خبر؟

به اميد ديدار.

***

 

 دقيقا يك شب بعد از نوشتن اين نامه (حدود يك هفته پيش)، حسن رو خواب ديدم كه خيلي خوش پوش و خوش تيپ اومده بود توي حياط ايسنا و در حالي كه مشغول عكاسي بود و رفتنش رو انكار مي‌كرد، به من گفت: من زنده‌ام. خودت نوشته بودي كاش با همون هيجان هميشگي برگردي و بگي من زنده‌ام؟ اومدم همين رو بهت بگم كه "من زنده‌ام".

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 و ساعت 19:11 |
امروز اولين نشست خبري احمدي‌نژاد در كسوت رييس جمهور برگزار شد. شايد براي خيلي‌ها قابل تصور نبود كه احمدي‌نژاد پاسخگوي تمام سوالات باشد، اما صريح يا در لفافه به سوالات جواب داد. اميدوارم با برگزاري اين جلسه پرسش و پاسخ، قبح و ترس ارتباط با رسانه‌ها براي مجموعه دولت جديد از بين برود و  پاسخگويي دولت همچون گذشته ادامه يابد.
+ نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 19:25 |
سه‌شنبه (۲۰ دي) رفتيم بندر عباس. بعد از استقرار و كمي استراحت و صرف شام، با بر و بچ رفتيم كنار ساحل خليج فارس و يه گشت كوتاه توي بازار زيتون. صبح چهارشنبه رفتيم قشم. نهار نخورده گفتند بريم فرودگاه، به فرودگاه نرسيده گفتند رييس جمهور نشست، منتظر شماست. تنبان، درگهان، قشم، بندر عباس برنامه‌هاي روز اول بود كه تا ۱۱ و نيم شب طول كشيد.

روز دوم از ساعت ۶ بيدار شديم و رفتيم بندرلنگه، ميناب و رودان. ساعت ۷ شب، خسته و كوفته برگشتيم و بعد از استراحت، رفتيم بازار. روز جمعه هم بندر خمير، بستك و حاجي‌آباد. البته بخاطر اينكه وضعيت جوي كرمان و تهران خراب بود، هلي‌كوپترها نرسيده بودند و تعداد سفرها كم شد.

يه بازديد سرزده از كشتي‌سازي و زيردريايي ساخت ايران و بعدش هم فرودگاه، برنامه آخر سفر بود. خدا پدر و مادر راديو استاني رو بيامرزه كه هرجا از برنامه عقب مي‌مونديم دست به دامن راديو مي‌شديم.

با محسن و بقيه بچه‌ها خيلي روي خليج فارس عكس گرفتيم. كامران نجف‌زاده هم با ما بود و هر كس كه مي‌شناختش دستش رو مي‌گرفت تا عكس يادگاري بگيره.

اين سفر هم تموم شد اما چيزي كه موندگار شد، خاطراتي بود كه به جا گذاشتيم تا هر وقت هر كدوم ديگه تو اين دنيا نبوديم ياد همديگه كنيم.

اينها رو هم فقط براي اينكه يادم نره نوشتم، همين!

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 19:17 |
نمي دونم تا حالا روي آبهاي خليج فارس بوديد يا نه. اما من وقتي كه روي عرشه لنج ايستاده بودم به ايراني بودنم افتخار كردم.

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 10:17 |
بالاخره با وجود مشغله های ذهنی که این دو روز داشتم و هنوز هم دارم، آخرین امتحان دوران تحصیل دانشگاه هم تموم شد.
+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 14:0 |
* سليماني، وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات: اگر لازم باشد صحبتهاي خبرنگاراني كه سوار هواپيماي سي ۱۳۰ شدند را منتشر مي‌كنيم. سعي مي‌کنيم مکالمات را هميشه داشته باشيم، اکنون با امکانات ديجيتالي که ايجاد شده است امکان ضبط مكالمات وجود دارد، اما هرکسي به مکالمات شهروندان نمي‌تواند دسترسي پيدا کند مگر اينکه حکم قضايي داشته باشد.

* روابط عمومي وزارت ارتباطات: به دليل حجم بالاي مكالمات، در سيستم مخابراتي كشور براي ضبط اقدامي صورت نمي‌گيرد. تنها پيام‌هاي كوتاه (SMS) در سيستم مخابراتي كشور ثبت مي‌شود كه در صورت نياز با حكم دستگاه قضايي و به صورت محرمانه در اختيار آن دستگاه قرار مي‌گيرد.

* كريمي‌راد، سخنگوي قوه قضاييه و وزير دادگستري: چنين چيزي نيست. از صحبت‌هاي وزير ارتباطات برداشت نادرستي شده است، من دوباره اين مساله را پيگيري مي‌كنم.

شما چه نظري داريد؟ كدوم حرف رو باور مي‌كنيد؟

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 19:39 |
از هر نقطه‌ای که هستی شروع کن، فکرِ آخرش رو نکن، تو حتما موفق می‌شی. اگه شروع كردن از همين اول راه برات سخت باشه مطمئن باش به سختي طي ميشه. البته بايد آمادگي سفر داشته باشي، ولي سخت نگير!
+ نوشته شده توسط سعید در جمعه نهم دی 1384 و ساعت 18:27 |

نمي‌خواستم دوباره در مورد دوستان از دست رفته‌ام بنويسم، اما انگار تقدير نمي‌گذارد. تازه داشتم كم كم از حال و هواي حادثه سقوط هواپيما خارج مي‌شدم، دوستان در اين جهت كمك زيادي كردند؛ اما چه كنم كه ضمير ناخودآگاه نمي‌گذارد و امروز نوبت خانه عكاسان بود تا خاطره دوستانم را زنده كند. تلاوت زيباي قرآن و پخش اذان (اذان مخصوص صبح) و همراهي هق هق گريه و صدايي شبيه انفجار، شعري از حافظ، صحبت‌هاي دختر رسول كاظم‌نژاد، خاطره‌اي از سيدطاووس شيرازي و نمايش عكسهاي برگزيده حسن قريب، مهدي ميرافضلي، عليرضا برادران، رسول كاظم‌نژاد و....

يادتان به خير و روحتان قرين رحمت!

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه هفتم دی 1384 و ساعت 20:56 |
امروز يكي از دوستان بسيار خوب و واقعا دوست‌داشتني من زنگ زد و گفت روز آخر ترم بعد از كلاس با بچه‌ها ميريم گشت و گذار. ناخودآگاه ياد روزهاي آخر ترمي افتادم كه با بروبچ دانشگاه مي‌رفتيم گشت و گذار، گاهي بيرون شهر و گاهي داخل شهر، عكس‌هاي دسته‌جمعي داخل حياط دانشگاه، شوخي‌هايي فارغ از دغدغه درس و غيبت سر كلاس و خنده‌هايي از ته دل.

ياد دربند دم غروب و قهوه‌خونه سنتي ازگل بخير. ياد روزي كه رفتيم امامزاده اسحاق نوك كوه، صبحانه دسته‌جمعي و مرغ كباب كرده و خواب بعدازظهر و عكس‌هاي كوه. ناهارها و افطاري‌هاي دانشگاه، نمايشگاههاي بين‌المللي و شب جشن دوو ...

خيلي دلم مي‌خواد فقط يك روز ديگه دور هم جمع بشيم و بگيم و بخنديم و دير بريم سر كلاس. هر روز دانشگاه و با هم بودن و بخصوص روز آخر ترم و آخرين امتحان و سر به سر بقيه گذاشتن و تيكه انداختن و مزه‌پروني هم عالمي داره. خيلي دلم مي‌خواد اون روزها تكرار بشه، خيلي ...

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 19:11 |

پنجم دي يادآور روز تلخي است كه هيچ‌گاه از حافظه تاريخي ملت ايران پاك نخواهد شد. خبر وقوع زلزله بم كوتاه بود و مبهم: صبح امروز زلزله‌اي به وسعت 3/6 ريشتر شهر بم در استان كرمان را لرزاند. هنوز از ميزان تلفات اين حادثه خبري در دست نيست.

روزهاي آخر سال 83 بود كه همراه با هاشمي رفسنجاني براي بازديد از مناطق زلزله‌زده بم و زرند به كرمان رفتيم. تا قبل از ورود به بم تصورم اين بود كه يك سال و سه ماه بعد از اين حادثه فرصت مناسبي براي بازسازي بم است؛ اما وقتي وارد بم شديم تنها چيزي كه به چشم نمي‌خورد همين بود. آوارها هنوز در كوچه و خيابان به چشم مي‌خورد و مردم در آستانه سال نو در چادرهاي هلال احمر زندگي مي‌كردند. مردم از عدم رسيدگي كافي گله‌مند بودند و انگار كه فقط يك هفته از زلزله بم گذشته است.

همراه با ديگران به بازديد مناطق مختلف شهر مي‌رفتيم اما آنچه كه ما مي‌ديديم با آنچه كه مسوولان مي‌ديدند زمين تا آسمان تفاوت داشت. هاشمي را به بازديد خانه‌هاي در حال ساخت (كه فقط گچ و سيمان و آجر آن آماده بود) مي‌بردند و يك نمونه ساخته شده را (فقط يك نمونه) به عنوان پيشرفت در بازسازي معرفي مي‌كردند.

غروب همان روز در گفت‌وگوي پايان سفر در حالي كه سعيدي‌كيا هم حضور داشت، پرسيدم با توجه به گزارشهايي كه در طول اين سفر از مسوولان مربوطه دريافت كرديد و آنچه كه در شهر ديديد، فكر مي‌كنيد روند بازسازي بم مناسب بوده است يا خير؟ چهره سعيدي‌كيا در هم رفت، از سوال من ناراحت شده بود. هاشمي اين بار هم زيركانه جواب داد و معلوم نشد كه بالاخره راضي بود يا نه.

از همان موقع تا زمان سوار شدن به هواپيما هر قدر تلاش مي‌كردم با سعيدي‌كيا حرف بزنم با بي‌اعتنايي از كنارم رد مي‌شد و انگار اصلا نمي‌ديد.

ديروز عكسهايي از بم بعد از 2 سال منتشر شد كه گوياي وجود بقاياي همان ويراني است و زندگي در چادر.

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت 15:49 |
هر که اين صحبت نخواهد خوش‌دلی بر وی تباه / وان‌ که اين عشرت نجويد زندگی بر وی حرام

ديشب كلي خوش گذشت. آخرين برنامه عمومي خاتمي، سلام خاتمي خداحافظ رييس جمهور بود كه خاطرات شيرين و تلخي داشت. ديروز به لطف احمد يوسفي (كه خيلي دوستش دارم) و خانوم محترمي كه هميشه انگشتاش جوهريه و كريم، رفتم تالار شهيد آويني فرهنگسراي بهمن. خيلي راحت و بدون رد شدن از گيت و چك شدن (كه برنامه قبلي واقعا دردسر بود) وارد سالن شدم و دقيقا پشت سر خاتمي نشستم و تمام عكس‌العمل‌هاي رييس جمهور سابق رو زير نظر گرفته بودم. جزييات برنامه اينجا و اينجا و اينجا نوشته شده كه  ديگه تكرار نمي‌كنم. بعد از برنامه هم يه شام حسابي و خوشمزه و كلي حرف مهم خيلي كيف داد!

واقعا روزي به يادموندني بود. اين آقاي صفوي (محافظ خاتمي) هم كلي ديشب بهم رسيد و تحويل گرفت.

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه دوم دی 1384 و ساعت 18:47 |