امروز كه قدم ميزدم، به مردم شهرم نگاه ميكردم كه هر كدوم سعي ميكنند تا آخرين لحظه فعاليت كنند تا هيچ كار نكردهاي براي سال بعد نداشته باشند. بيشتر مردم مشغول خريد هستند و نظافت. هر كدوم براي خودشونو دنيايي دارند. در حين اينكه به مردم شهرم نگاه ميكردم، ياد گذشتههاي خودم افتادم كه سال قبل و سالهاي قبل كجا بودم و چه برنامههايي داشتم. يادم مياد فقط يك سال لحظه سال تحويل كنار خانواده نبودم. سال ۱۳۸۰ كه مهماندار قطار تهران - مشهد بودم. اون سال ۱۳ بار رفتم مشهد و زيارت امام رضا (ع). خيلي سال خوبي بود. لحظه تحويل سال همه مهماندارها رو توي رستوران قطار جمع كردم. سفره هفت سين نداشتيم. هر كي هر چي داشت كه با سين شروع ميشد گذاشت روي ميز. من هم كه سعيد بودم يكي از سينها حساب شدم. ماهي و سبزه هم داشتيم. هر طور بود سفرهمون جور شد. خيلي خوش گذشت و از بس كه خنديديم يادمون رفت كه بايد برگرديم سر كارمون.
روزهاي آخر سال دلم ميگيره. احساس ميكنم خيلي كار نكرده دارم و به خيلي از چيزهايي كه تو ذهنم بود نرسيدم، البته موفقيتها رو فراموش نميكنم. به كساني فكر ميكنم كه امسال كنارمون نيستند و اونايي كه شب عيدشون با شبهاي ديگه فرقي نداره. توي راه اين شعر فريدون مشيري رو زمزمه ميكردم كه:
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخههاي شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال لاله ها و سبزهها
خوش به حال غنچههاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نميپوشي به كام
باده رنگين نمينوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از مي كه ميبايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

