تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات

امروز اتفاقی رادیو رو روشن کردم داشت یه تیکه از صحبت‌هاي عمومي احمدي‌نژاد رو پخش مي‌كرد:

"يه روز رييس دخانيات اومد پيش من. گفت بعضي‌ها دارن به من فشار ميارن كه چرا مي‌خواي به فلاني مجوز واردات سيگار بدي و نبايد مجوز بدي. گفت به من گفتند اگه اين كارو بكني إلت مي‌كنيم، بلِت مي‌كنيم، چيكارت مي‌كنيم."

البته برنامه راديو طنز نبود، يك برنامه كاملا جدي و اخبار بود! اما خب با اين لحن حرف زدن چه انتظاري هست كه ملت حرفهاي جدي رو باور كنند؟

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 14:49 |
نمي‌دونم ديگه بايد چيكار كنم. هر راهي رو كه ميرم تا به نتيجه دلخواهم برسم باز هم نمي‌رسم. اصلا دل و دماغ ندارم. اونقدر هم اعتماد به نفس دارم كه كم نيارم و مقاومت كنم تا به نتيجه برسم. اما تا كي؟ چرا بقيه مثل من نيستند؟ چرا من مثل بقيه نيستم و نمي‌تونم خودم رو بزنم به بي‌خيالي؟

با وجود اينكه شروع سال با مسافرت نجف و كربلا همزمان شد و خيلي هم خوش گذشت و سبك شدم، اما وقتي برگشتم ايران غم عالم انگار رو سرم هوار شد. انگار وقتي كسي از ايران دور ميشه تازه مي‌فهمه زندگي يعني چي. دوباره همون فكرها و مشكلات و ... وقتي برمي‌گردي شروع ميشه و هيچي بهتر نشده. اصلا فكر كنم اين يك هفته جزء عمرم حساب نشد.

دنبال يكي مي‌گردم كه باهاش مشورت كنم و راه حل نشونم بده.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 14:57 |