تبليغاتX

دفـتــر خـاطــرات
صبح به خيال خودم دير راه افتادم. سريع خودم رو رسوندم سر كوچه منتظر سرويس شدم. هر چي توي اين خيابون چشم مي‌چروندم خبري از سرويس اختصاصي بنده نبود. هيچ وسيله عمومي هم به چشم نمي‌خورد. چون دير شده بود خودم رو با تاكسي به سر كار رسوندم. يكي از درها بسته و يكي ديگه باز بود. كارت زدم و وارد شدم. هيچ كس توي شركت نبود و پرنده پر نمي‌زد. فكر كردم مثل ساير موارد كه از شب تا صبح اتفاقات مهم ايران رخ مي‌دن، شايد خبري شده و من بي‌خبرم. به همه چيز فكر كردم الا يك مورد. از لطف دولت براي تعطيلي امروز گرفته تا تعطيلي شركت و يا اعتصاب مردم. چون خيابونها هم خلوت بود. داشتم شاخ در مي‌آوردم.

هر چي توي اتاق نشستم، خبري نشد. هيچ كس نيومد. ساعت ۸ شده بود و كم كم سر و كله يكي دو نفر پيدا شد. احتمالات مختلف رو توي مخ تعجب كرده خودم مرور مي‌كردم كه به فكرم رسيد ايسنا رو نگاه كنم نكنه اتفاقي افتاده و امروز تعطيل رسميه.

داشتم خبرها رو بالا پايين مي‌كردم چشمم به اين خبر افتاد: از ساعت ۲۴ امشب (يعني ديشب) ساعت‌ها يك ساعت به عقب كشيده مي‌شوند!

تازه دوزاريم افتاد كه چه خبر بوده. ساعت ۶:۱۵ كه من توي خيابون ول مي‌گشتم ۵:۱۵ بوده كه هيچ آدم ولگردي اين موقع صبح خوابش رو ول نمي‌كنه بياد توي خيابون چه برسه به راننده سرويس. ساعت ۶:۴۵ هم كه به خيال خودم به موقع رسيدم ۵:۴۵ بوده كه هيچ كارمند مخ گاز گرفته‌اي اين موقع صبح نمياد سر كار چه برسه به من.

آخه اين چه وضع اطلاع ‌رسانيه؟ 

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 15:37 |

در ميان تمام روزهاي سال، روزهايي هستند كه آدمها انسانيت پيشه مي‌كنند. محرم، صفر، غدير، رمضان و ...

آدمها در اين ايام تلاش مي‌كنند نداشته‌هاي خود را افزون كنند و از افراط‌هاي خويش بكاهند. آنچه كه در تمام روزهاي سال نبايد انجام دهند - و مي‌دهند - را انجام نمي‌دهند و آنچه را كه در تمام روزهاي سال انجام نمي‌دهند - و بايد انجام دهند - را انجام مي‌دهند. گاهي به اين وارونگي مي‌خندم. اما در عمق موضوع كه كنجكاو مي‌شوم، مي‌فهمم كه اين روزها، روزهاي سرپيجي نيستند. آدمها در اين روزها به اصل ذات و سرشتشان برمي‌گردند و اصلا قدرت سرپيچي ندارند. خواه ناخواه "خوب" مي‌شوند.

اما آنان كه عنان اختيارشان را به هوا و هوس سپرده‌اند، نمي‌توان انسان خطابشان كرد. آنها از خوي انسانيت دور شده و توان بازگشت به سرشت پاكشان را ندارند، مگر اينكه بخواهند و خدا ياريشان كند.

به درستي گفته‌اند كه "رمضان، قطعه‌اي از بهشت در جهنم سوزان دنياست." اميد كه قدر حضور كوتاه مدتمان را در اين بهشت بدانيم و اندوخته‌اي براي سراي آخرت فراهم نماييم.

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 15:2 |

اوايل هفته گذشته با چندتا از دوستان سفري به اروميه داشتيم. گذشته از بي‌نظمي‌هاي اين نوع سفرها، خوب بود. اما امان از لحظه‌اي كه گازوييل در حال تمام شدن بود و بايد به صد نفر زنگ مي‌زديم تا يك قطره گازوييل به ما مي‌دادند.

اوج بدبختي، جايگاه عوارضي زنجان بود. وقتي رسيديم جايگاه گازوييل نداشت. يعني نمي‌داد. چرا؟ چون معمولا بيشتر بخور بخورها شب هنگام اتفاق مي‌افته، كارگر بيچاره جايگاه هم وقتي بهتر از اين وقت پيدا نگرده بود كه شب، شير گازوييل رو به روي راننده‌هاي كاميون و اتوبوس ببنده تا بلكه از گذر تامين كاميونهاي ترانزيتي كه بيشتر از تركيه وارد مي‌شدند، به نون و نوايي برسه و گازوييل رو ليتري ۳۰۰ تومن با اونها حساب كنه. اين كار صداي اعتراض راننده‌هاي سبيل كلفت ايراني رو بلند كرد و بنده خدا يك كتك مفصل از چندتا راننده كاميون خورد تا مجبور بشه شير پمپ رو باز كنه و اونها رو راه بندازه.

اما ماجراي ما كه معطل بنزين بوديم طور ديگه‌اي تموم شد. با چندتا تلفن، مساله حل شد و كارگر بينوا ما رو به قسمت ديگه‌اي از جايگاه برد تا به دور از چشم بقيه راننده‌ها گازوييل بزنيم. ما هم از ترس اينكه چنين فرصتي ديگه گيرمون نياد، تمام باكهاي آشكار و مخفي رو پر كرديم و راه افتاديم.

تو دلم مي‌گفتم چه مملكت گل و بلبلي ساختي محمود!

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 14:6 |