تبليغاتX

دفـتــر خـاطــرات

دلم به حال فقيرترين قشر جامعه مي‌سوزه. نماينده‌هاي مجلس رو مي‌گم. بنده‌هاي خدا روز و شب كه ندارند. از صبح كله سحر تا بوق سگ دنبال يه لقمه نون واسه زن و بچه‌شون هستند. اكثرا حومه‌نشين هستند و وسيله نقليه عمومي هم كه گيرشون نمياد. نه درآمد دارند و نه دل خوش از زندگي. تمام وقتشون رو بايد بذارند كه درباره لايحه و طرح تصويب كنند و به زن و بچه نمي‌رسند. فكر مي‌كنيد چقدر حقوق بگيرند خوبه؟ هر چي كه به ذهنتون ميرسه كمه. آخه ۱۰۰ ميليون هم شد پول كه اين همه توي بوق و كرنا مي‌كنيد؟ مگه شماها خودتون چقدر همين جوري پول گيرتون مياد؟ اجاره خونه كمرشون رو خم كرده، از بس كه پياده‌روي كردند و از درد بي ماشيني كف پاهاشون تاول زده. با اين اوضاع و احوال هر روز بايد پذيراي مردم باشند و به درخواستهاي وام و كار جواب بدند؟ مگه دستشون به كجا بنده كه اين همه ازشون انتظار داريد؟ خيلي از اين نماينده‌ها كه مي‌بينيد سالهاست رنگ ميوه به چشمشمون نخورده و حسرت خوردن يه موز دارند. آخه چرا اذيتشون مي‌كنيد؟ مگه وجدان نداريد؟

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 14:37 |

كلاس سوم ابتدايي كه بودم، يه معلم داشتيم به اسم آقاي عسگري. فكر كنم آخرين سال تدريسش بود اما سر حال بود. خلاصه با اين معلم ارتباط خوبي برقرار كرده بوديم. يه پيكان زرد رنگ هم داشت اما معمولا دير مي‌رسيد مدرسه. يه روز اومد سر كلاس اعلام كرد كه به دليل دوري راه خونه تا مدرسه، ديگه نمي‌تونم بيام. تا يك هفته هم فرصت خواسته بود تا جانشينش رو معرفي كنه.

توي اين مدرسه (مدرسه شهيد علي نوري)، يه معلم ديگه بود به اسم شوكتي. رشتي بود و لهجه غليظي داشت. لاغر اندام و كشيده و با همون حالي كه از شكل و شمايل رشتي‌ها تصور مي‌كنيد. زمزمه شده بود كه قراره شوكتي كلاس ما رو هم اداره كنه. بچه‌ها دل خوشي از اين آقا نداشتند و هي توي دل ما كلاس سومي‌ها رو خالي مي‌كردند كه فلاني اينجوريه و اونجوري! همين جا بگم كه من يه دوست صميمي هم داشتم كه جلوي من مي‌نشست. من بخاطر قد بلندم رديف آخر بودم. اسمش صباغ‌زاده بود؛ جواد صباغ‌زاده. اون هم حس منو نسبت به عسگري و شوكتي داشت. به هر حال يه روز كه خيلي مضطرب و نگران بوديم و احساس مي‌كرديم با رفتن اين معلم و اومدن اون يكي دنيا به آخر ميرسه، از مدرسه كه تعطيل شديم هر دو عين ابر بهار و يا به قول ديگه مثل مادر مرده‌ها زديم زير گريه و به هركس كه دليل گريه‌مون رو مي‌پرسيد با حالت سكسكه مي‌گفتيم معلممون داره ميره.

هر كس كه ما دوتا رو توي خيابون مي‌ديد توي دلش مي‌گفت يا اخراجشون كردند يا نمره بد گرفتند. خلاصه با صورت پر از اشك داشتيم مي‌رفتيم خونه كه مادرم سر راهمون سبز شد و دل نگرون و مضطرب پرسيد چي شده؟ چه اتفاقي افتاده؟ ما هم با همون حالت گريون جواب قبلي رو تكرار مي‌كرديم. يهو زد زير خنده و شروع كرد به دل داري دادن كه اي بابا، اتفاقي نييفتاده. معلمتون هيچ جا نميره. يه كم آروم شديم و هر كدوم رفتيم خونه.

صبح روز بعد فهميدم كه معلممون تصميمش عوض شده و تا آخر سال مي‌مونه. فهميده بود كه ما روز قبلش براش گريه كرديم.

 

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 17:16 |