تبليغاتX

دفـتــر خـاطــرات

به هر طرف كه نگاه مي‌كردم، خاطره‌اي برايم زنده مي‌شد. گفت‌وگوهاي دوستانه و يا بحث‌هاي جدي سياسي. هر يك با عكس‌هايشان به من نگاه مي‌كردند، گويي ديداري تازه شده باشد.

دوستي پرسيد: كسي را نديدي؟ گفتم چرا. همه اينجايند، اما سكوت كرده‌اند و ما را نظاره مي‌كنند.

و او ديگر هيچ نگفت و بغض كرد.

ديروز دوستاني را ديدم كه سه سال پيش با آنها وداع كرده بودم. اشك در چشمانم حلقه زده بود بي آنكه سخني با هم رد و بدل كنيم. فقط نگاهمان حرف مي‌زد. همسرم هم در كنارم بود. خاطرات او هم زنده شده بودند. بي اختيار گريه مي‌كرد و گاهي مرا به سويي فرا مي‌خواند و يكي يكي با دوستان مشترك رو در رو مي‌كرد. آشنايي ما هم سه ساله شده بود.

راستي ديشب دوباره خواب حسن قريب را ديدم. احوالپرسي گرمي كرد و باز هم در حال رفتن بود. از جاي خوبش خبر داد. خوشحال و خندان و چه شيك پوشيده بود.

ديروز سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ سه ساله شد. 

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 8:17 |

كلاس سوم ابتدايي كه بودم، يه معلم داشتيم به اسم آقاي عسگري. فكر كنم آخرين سال تدريسش بود اما سر حال بود. خلاصه با اين معلم ارتباط خوبي برقرار كرده بوديم. يه پيكان زرد رنگ هم داشت اما معمولا دير مي‌رسيد مدرسه. يه روز اومد سر كلاس اعلام كرد كه به دليل دوري راه خونه تا مدرسه، ديگه نمي‌تونم بيام. تا يك هفته هم فرصت خواسته بود تا جانشينش رو معرفي كنه.

توي اين مدرسه (مدرسه شهيد علي نوري)، يه معلم ديگه بود به اسم شوكتي. رشتي بود و لهجه غليظي داشت. لاغر اندام و كشيده و با همون حالي كه از شكل و شمايل رشتي‌ها تصور مي‌كنيد. زمزمه شده بود كه قراره شوكتي كلاس ما رو هم اداره كنه. بچه‌ها دل خوشي از اين آقا نداشتند و هي توي دل ما كلاس سومي‌ها رو خالي مي‌كردند كه فلاني اينجوريه و اونجوري! همين جا بگم كه من يه دوست صميمي هم داشتم كه جلوي من مي‌نشست. من بخاطر قد بلندم رديف آخر بودم. اسمش صباغ‌زاده بود؛ جواد صباغ‌زاده. اون هم حس منو نسبت به عسگري و شوكتي داشت. به هر حال يه روز كه خيلي مضطرب و نگران بوديم و احساس مي‌كرديم با رفتن اين معلم و اومدن اون يكي دنيا به آخر ميرسه، از مدرسه كه تعطيل شديم هر دو عين ابر بهار و يا به قول ديگه مثل مادر مرده‌ها زديم زير گريه و به هركس كه دليل گريه‌مون رو مي‌پرسيد با حالت سكسكه مي‌گفتيم معلممون داره ميره.

هر كس كه ما دوتا رو توي خيابون مي‌ديد توي دلش مي‌گفت يا اخراجشون كردند يا نمره بد گرفتند. خلاصه با صورت پر از اشك داشتيم مي‌رفتيم خونه كه مادرم سر راهمون سبز شد و دل نگرون و مضطرب پرسيد چي شده؟ چه اتفاقي افتاده؟ ما هم با همون حالت گريون جواب قبلي رو تكرار مي‌كرديم. يهو زد زير خنده و شروع كرد به دل داري دادن كه اي بابا، اتفاقي نييفتاده. معلمتون هيچ جا نميره. يه كم آروم شديم و هر كدوم رفتيم خونه.

صبح روز بعد فهميدم كه معلممون تصميمش عوض شده و تا آخر سال مي‌مونه. فهميده بود كه ما روز قبلش براش گريه كرديم.

 

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 17:16 |

- چرا منو داريد مي‌بريد؟ من كه گناهي نكردم. حداقل، مجازاتم اعدام نيست. بابا يه 15 سال حبس برام ببريد و تموم. آخه چرا اعدام؟ من نمي‌خوام بميرم.

- نميشه. بايد لباسهات رو دربياري. تمام موهاي سرت رو هم بايد بتراشيم. وسايل فلزيت رو هم تحويل بده. زودباش وقت كمه  فقط يه ربع مونده.

- آخه بابا يكي نيست تا حرف منو بفهمه؟مرگ براي من زوده. خيلي كارهام مونده كه انجام ندادم.

- زياد حرف نزن! وقت كمه. وسايل فلزي همراهت رو تحويل بده. زود باش.

- حداقل من كه دارم از اين دستگاه رد ميشم تا موهام رو بترشيد، از اون ور كه ميام بيرون فقط حلقه و عينكم رو تحويل بديد. ميام مي‌گيرم. اينا برام خيلي مهمند. مخصوصا حلقه.

از دستگاه مخصوص تراشيدن سر رد شدم. مثل كارواش بود كه از اين ور مياي تو و از اون ور مياي بيرون. حالا ديگه لخت مادرزاد بودم و كچل و بي مو. رفتم عينك و حلقه رو تحويل گرفتم. ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود. يك ربع ديگه بيشتر زنده نبودم. فرصت استغفار و توبه هم نداشتم. فكر مي‌كردم يك ربع ديگه توي اين دنيا نيستم و مردم رفتم پيش مسوول اعدام.

-       آقا من جرمم در حد اعدام نيست. خيلي بشه زندان اونم حداكثر 15 سال. بيا و كوتاه بيا 15 سال ببر و قال قضيه رو بكن.

-       نه. تو بايد اعدام بشي. بايد بميري. ديگه وقتشه.

-       تو رو خدا. من نمي‌خوام الان بميرم. جوونم هزارتا آرزو دارم. حالا اگه ممكنه يه تجديد نظري بكنيد. حداقل يه فرصت ديگه بهم بديد تا جبران كنم.

-       نميشه. اين همه فرصت داشتي چيكار كردي؟ هر روز كه از خواب بلند مي‌شدي يه فرصت بود. چرا استفاده نكردي؟ اصلا همين كه مي‌بيني اطرافيانت مي‌ميرند يه فرصته براي تو. تو اگه مي‌خواستي از فرصتهات استفاده كني تا حالا مي‌كردي. ديگه وقت نيست. بايد بميري.

-       يعني اصلا من پيش شما آبرويي ندارم؟ يعني روي حرف من حساب نمي‌كنيد؟

-       نه!

-       پس چيكار كنم؟

-       يه نفر بايد ضمانتت رو بكنه.

-       كي؟

-       نمي‌دونم.

با يكي از دوستام تماس گرفتم. گوشي رو دادم به مسوول اعدام. همديگه رو مي‌شناختند. ضمانت كرد.

-       شانس آوردي ضمانتت رو كرد. برو اينم يه فرصت ديگه. اما قدرش رو بدون. ديگه فرصتي در كار نيست‌ها. آزادي.

يك دفعه چشمام باز شد. مثل كسي كه روح به بدنش برگشته باشه. از اينكه نمرده بودم خوشحال بودم.

بله. من جمعه شب (بامداد شنبه) مرده بودم.

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 15:25 |
دوشنبه 9 مهر1386 ساعت: 13:11 توسط:سپيده فيروزآبادي
سلام آقاسعيد :اي كاش كمي انصاف داشتي و يا لااقل زير حرف خودت نميزدي<درباره ي وبلاگ را ميگم> اون ماشيني كه ديدي تو يو تا بوده نه بنز اونم كريسيدا مدل 1994 <اينبار دقيقتر ببين....دركل بايد بگم :تو در وي همان عيب ديدي كه هست_زچندانهنر چشم عقلت ببست

 

*****

۲ سال پيش خاطره‌اي از گفت‌وگوي خصوصي با سرلشكر فيروزآبادي در ماه رمضان در محوطه مجمع تشخيص مصلحت نوشتم. بعد از گذشت اين مدت، خانم سپيده فيروزآبادي (احتمالا دختر ايشان) اين نظر را ثبت كرده‌اند.

نمي‌دانم بنز يا كريسيدا بودن خودروي حامل دكتر حاوي چه چيزي بوده كه ايشان را آزرده كرده است. اگر توضيح دهند سپاسگزار مي‌شوم.

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 20:0 |

يه روز از همين روزهاي اول مهر، مدرسه ‌ام رو عوض كردم؛ رفتم مدرسه ميرزاي شيرازي. چون مدرسه قبلي تا كلاس سوم بيشتر نداشت. چون نمام بچه‌ها مجبور بودند اين كار رو انجام بدند، زياد احساس غربت نمي‌كردم. ضمن اينكه كادر مدرسه هم غريبه نبودند. معلمي داشتيم به اسم آقاي سياح. اهل رودبار بود. يك سال از زلزله رودبار مي‌گذشت و تازه اومده بود تهران. جووني بود لاغر اندام با صورت كشيده. خيلي هم مذهبي بود. كلاسش رو هم با سوره حمد و دعاي فرج شروع مي‌كرد. قبل از عيد - كه با ماه رمضون تقارن داشت - من و همكلاسيم، مشعلچيان، تصميم گرفتيم براش كارت تبريك بفرستيم. اما آدرس خونش رو بلد نبوديم و به همين خاطر يك روز بعد از تعطيل شدن مدرسه منتظر شديم تا آقاي سياح بره خونه. از شانس ما زود از مدرسه خارج شد. اتفاقا خونه سياح توي همون كوچه مدرسه بود. عمليات تعقيب معلم توجه اهالي محل رو جلب كرده بود. خلاصه كارت تبريك رو گرفتيم و من اين متن رو نوشتم: تقارن بهار قرآن با بهار طبيعت بر شما معلم گرامي مبارك باد.

نحوه دادن كارت هم جالب بود. با هم تا در خونه آقاي سياح رفتيم. مي‌ترسيديم كه مبادا بخاطر اينكه خونشو ياد گرفتيم دعوامون كنه و بعد اخراج از مدرسه. با اين وجود هر كدوممون دم از شجاعت مي‌زديم. دم در كه رسيديم دوستم جا زد و گفت من ميرم پشت تير چراغ برق قايم مي‌شم تا اگه عصباني شد منو نبينه و زود در بريم. به ناچار وظيفه در زدن و اهداي كارت تبريك به عهده من افتاد. البته از اينكه شجاعت كرده بودم در خونه معلممون رو بزنم خوشحال بودم اما كمي هم استرس داشتم. با هزار سلام و صلوات و دست و پاي لرزون زنگ زدم. از شانس من خودش خونه نبود و خانمش كارت رو گرفت. همين كه پرسيد بگم كي كارت رو آورده، دوتا پا داشتيم، دوتاي ديگه هم قرض كرديم و فرار. خانم آقاي سياح هم با چشماي گرد شده داشت ما رو نگاه مي‌كرد.

بعد از تعطيلات عيد، انتظار داشتيم معلم جلوي همه بچه‌ها از ما تشكر كنه و يا عصبانيتش رو ابراز كنه. اما چون از حالت صورتش عصبانيت معلوم نبود، انتظار تشويق و نمره دادن بيشتر شد. اما تا آخر كلاس حرفي نزد و حتي ما دوتا كه جلو هم نشسته بوديم رو اصلا نگاه هم نكرد!

اين فكر به ذهنمون رسيد كه نكنه كارت رو اشتباه در يه خونه ديگه داده باشيم؟ اما وقتي دوباره تعقيبش كرديم رفت توي همون خونه.

بنده خدا حق داشت، چون خودمون رو معرفي نكرده بوديم و حتي اسممون رو هم توي كارت ننوشته بوديم، اون وقت توقع تشويق و نمره هم داشتيم! 

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 17:54 |
سوم تير پارسال حال درست و حسابي نداشتم. اصلا همه چيز رو مات و بي رنگ مي‌ديدم. فكر مي‌كردم حيف من و امسال من كه مجبورن جووني‌شون رو توي دوره احمدي‌نژاد بگذرونند. انگار به آخر دنيا رسيده بودم. اين فقط تصور من نبود، خيلي‌هاي ديگه هم چنين تصوري داشتند. يادم هست مي‌خواستم از حوزه سياسي كناره‌گيري كنم برم ورزشي اما منصرفم كردند.

بدترين لحظه نيمه شب سوم تير، وقتي بود كه كاوه اشتهاردي با چند نفر ديگه اومدند ايسنا براي عرض تبريك و انتقال پيام تشكر دكتر. هديه آهنگ تحريف شده يار دبستاني من با اشعار مزخرف اعصابم رو بيشتر خورد مي‌كرد.

اما الان دغدغه‌هايي كه داشتم برام عيني شده و مي‌دونم كه اوضاع همين طور نمي‌مونه. از كناره‌گيري هم نتيجه‌اي به دست نمياد. اولين قدم، انتخابات شوراها بود كه با روزنامه كارگزاران شروع كردم. حالا هم بايد براي انتخابات مجلس آستين بالا بزنيم و به اميد قدمهاي بزرگتر حركت كنيم تا موفقيت كسب كنيم. حتي يك حضور حد اقلي منسجم هم براي ما كافيه تا به فكر سنگرهاي بعدي باشيم.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 18:11 |
ديروز رفته بوديم توچال. بعد از كمي استراحت و استفاده از هواي مطلوب كوهستان، در حال برگشت بوديم كه شهرام ناظري رو ديديم. تك و تنها داشت پايين مي‌اومد. اول شك كرديم خودشه يا بدلش اما وقتي پرسيدم، گفت چه فرقي مي‌كنه؟ همين جواب كافي بود تا بگم پس خودتون هستيد.

وقتي همراهش شديم سر صحبت رو باز كرديم. از مصاحبه با شرق شروع شد و گفت شرق هم كه ادعاي روشنفكري داره مصاحبه ۳ سال پيش رو چاپ كرده بود.

ادامه بحث ما به محدوديت‌ها و تنگناهاي دولت در عرصه موسيقي كشيد و ناظري مي‌گفت اينها اصلا قدر موسيقي سنتي و لحن حماسي رو نمي‌دونند. بيشتر لحن‌ها و سبك‌ها مداحي شده و عربي.

مي‌گفت براي كار جديد انگيزه ندارم.

كلي هم از خاتمي و شخصيت و منشش حرف زد. مي‌گفت خاتمي براي جامعه ما زيادي بود.

به هر حال ديدن استاد ناظري، اون هم در حال كوهنوردي خاطره‌اي فراموش نشدني بود.

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 13:22 |
من تا حالا سه بار از معلم‌هام كتك خوردم. بار اولف كلاس سوم دبستان بودم. امتحان رياضي صفر شده  بودم و به همين خاطر آقاي عسگري با خط كش كف دست‌هام رو نوازش داد. بايد برگه امتحانم رو نشون والدينم مي‌‌دادم كه امضا كنند اما خودم جعل امضا كرده بودم كه لو رفت. بار دوم، زنگ دوم همون روز بود كه انشا داشتيم و من ننوشته بودم. دوباره با خط كش چوبي نوازش شدم. به قولي، اون روز روز بد بياري من بود چون رابطه صميمانه‌اي با معلمم داشتم و اينكه يك دفعه مورد غضب واقع شدم براي همه تعجب‌آور بود.

بار سوم هم پنجم دبستان بودم. از شانس من هر وقت كه براي جواب دادن و درس پس دادن آماده بودم آقاي ظهرابي از من سوال نمي‌پرسيد اما همون روزي كه درس نخونده بودم منو صدا كرد پاي تخته تا درس جواب بدم. بلد نبودم و فقط دو ضربه چوبي خوردم.

نوشتم به مناسبت روز معلم!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:57 |
ديشب اولين قسمت برنامه "فوق‌العاده" از شبكه سه پخش شد. برنامه‌اي با موضوع انقلاب اسلامي اما متفاوت با برنامه‌هايي كه سالهاي قبل از سيما ديديم. حضور فرزاد حسني و اجراي جسورانه، پخش ترانه‌هاي انقلابي كه كمتر در سالهاي گذشته پخش شده و حتي به گفته مجري، پخش ترانه‌هايي كه توسط گروههاي ضد انقلاب مصادره به مطلوب شدند، پخش تصاويري از تظاهرات مردم حتي پخش تصاوير حضور زنان بي‌حجاب در تظاهرات، پخش تصاويري از شاه كه تا حالا پخش نشده‌اند، حرفهاي بي‌پرواي مجري درباره انقلاب اسلامي و حتي نوع پوشش حسني با يقه باز و ... برنامه‌اي نو خلق كرده كه البته به نظر من تا چند روز آينده كمي تعديل خواهد شد.
+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 17:32 |
شايد هيچ وقت فكر نمي‌كردم كه روزي ايسنا، محلي كه در آن بزرگ شدم و به واسطه آن با جامعه ايراني آشنا شدم را ترك كنم. شايد شرايط روزگار اين‌طور براي من رقم خورد كه "ايسنا" را به خاطراتم بسپارم؛ جايي كه ۵ سال و نیم از بهترين سالهاي زندگي ام را با بچه‌هايي سپري كردم كه غم آنها غم من و شادي آنها شادي من بود.

به هر حال، ايسنا - هر چه كه بود - با تمام خاطرات تلخ و شيرينش، به خاطراتم پيوست و من، هر جا كه باشم، براي سربلندي ايــسـنـــا تلاش مي‌كنم.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 15:47 |
آقا الان مشهد هستم چه حالي ميده. در عرض ۱۰ دقيقه جور شد برم مشهد، گفتم بي‌خيال همه چيز، برو بقيه‌ش با خدا. از يه پيشنهاد نه چندان جدي شروع شد تا الان كه كنار حرم هستم. واقعا وقتي مي‌گن "فقط كافيه از ته دل يه چيزي از خدا بخواي، دريغ نمي‌كنه " حقيقت داره.

ادامه شو بعدا مي‌نويسم....

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 10:15 |
سال دوم ابتدايي كه بودم، يه همكلاسي داشتم به اسم شعيبي كه هر روز انواع و اقسام لوازم‌التحرير رو به نمايش مي‌گذاشت. هر روز درباره اينكه نوك مداد كي تيزتره مسابقه داشتيم. به همين دليل هر ۱۰ دقيقه يك بار مدادهامون رو مي‌تراشيديم. من روزي دو يا سه‌تا مداد تموم مي‌كردم و به همين خاطر تحريم مداد شده بودم!

اسم خانوم معلممون حاج اسماعيلي بود كه دستش به گچ حساسيت داشت و گچ رو با كاغذ دستش مي‌گرفت. روز معلم همه هديه گرفته بودند و طبيعتا هديه‌هاي بزرگتر زودتر باز مي‌شدند. من يه جفت جوراب زنونه خريده بودم و كادو كرده بودم كه خيلي كوچيك شده بود. وقتي هديه‌ها رو باز مي‌كرد، اسم هديه‌دهنده رو مي‌پرسيد و طرف هم با افتخار مي‌گفت من آوردم. هديه من كه از همه كوچيك‌تر بود آخر همه باز شد. معلم پرسيد كي زحمت كشيده؟ چقدر قشنگه. من كه داشتم از خجالت آب مي‌شدم هيچي نگفتم، هيچ كس هم نفهميد كه كادوي من بود. بعدش گفت چقدر به يه جفت جوراب نياز داشتم. هر كي آورده دستش درد نكنه.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 19:3 |
امروز روز مادر بود. مادراني كه هر لحظه نگران سلامتي فرزندان خود هستند و هنگام دعا، براي خوشبختي فرزندانشان دعا مي‌كنند. مادراني كه چشم به راهند تا فرزندانشان سالم از سفر برگردند. اما ديشب صحنه‌اي ديدم كه به شدت رهگذران را متاثر مي‌كرد. ساعت ۱۱ شب مادري بر اثر تصادف جان خود را از دست داده بود و شايد فرزندانش كه منتظرش بودند نمي‌دانستند كه او ديگر به خانه برنمي‌گردد.
+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 16:52 |

18 تير سال 80 بود كه خيابون انقلاب و جلوي دانشگاه تهران شلوغ شده بود. نيروهاي پليس و لباس شخصي‌ها مثل اكثر اين قبيل تجمعات حضور چشمگيري داشتند. من هم واكمن برداشته بودم و رفتم داخل درگيري‌ها تا صداها رو ضبط كنم و اون روز رو از طريق اصوات ثبت كنم. ظاهرم بچه حزب‌اللهي بود و كسي به واكمن من كاري نداشت حتي اعتماد سركرده لباس شخصي‌ها رو هم جلب كرده بودم و از جانب اونها هم در امان بودم، اما باز هم از  گاز اشك‌آور بي‌نصيب نموندم.

"گودرزي" فردي بود كه تجمع انصار رو هدايت مي‌كرد، به قول خودش فرزند شهيد، كارگر نقاش و ساكن كامرانيه هست و هفته‌اي چند بار توي پارك قيطريه نماز جماعت برپا مي‌كنه. ديروز توي مراسم چهلم پدر احمدي‌نژاد ديدمش، پيرتر شده بود، ذل زدم توي چشماش و اونم يه نگاه به من كرد، سريع از كنارش رد شدم، كت و شلوار پوشيده بود و داشت با يكي در گوشي صحبت مي‌كرد.  امروز بخش‌هايي از نواري رو كه 4-5 سال پيش ضبط كرده بودم براي اولين بار منتشر مي‌كنم، قضاوت با خودتون، اگه استقبال خوب بود، بخش دومش رو هم منتشر مي‌كنم:

 

گودرزي (فرد هماهنگ‌كننده لباس شخصي‌ها):

... ما اين دين رو مفتي به دست نياورديم حالا بديمش دست يه مشت اراذل و اوباش؟ (تكبير)

ما با اونايي كه براي اين وقايع بسترسازي كردند طرفيم. ما خودمونم از اين وقايع به شدت ناراحتيم. در عذابيم. بياين وسط ما رو نگاه كنين، يه دونه بچه پولدار تو ما ها نيست. هممون قشر فقيريم. من خودم كارگر نقاشم. مييرم بالاي نردبون كارگري مي‌كنم. آي كسي كه اومدي تو روي من وايسي! تو فكر نكن من بچه فلان سناتور و وزير و وكيلم. نه. ما با خدا معامله كرديم. حرفي هم به مسوولين كشور داريم. شما گذاشتيد كار به اينجا بكشه. الانم ما تو صحنه وايساديم. برادرها دقت كنند اينها دنبال بهانه مي‌گردن. تو اين مملكت متاسفانه فاحشه‌گري آزاد شده. شراب خوردن آزاده، بي عفتي آزاده، توهين به روحانيت آزاده اما حزب‌اللهي بودن؟ كم ميارين؟ چرا؟ چرا ناراحتيم بگيم حزب‌اللهي هستيم؟ ما با فحشا مخالفيم. با فساد مخالفيم، با رانت‌خواري مخالفيم. با دزدي بيت‌المال مخالفيم. با اين كارهاي كثافت‌كاري مملكت مخالفيم. ترسي هم نداريم.

حالا براي اينكه حواستون جمع بشه كه چي مي‌گم: ماشاالله حزب‌الله (شعار جمعي) واغيرتا حزب‌الله، توي صحنه‌ها حزب‌الله، توي زندانها حزب‌الله، زير دست و پا حزب‌الله، ضد غارتگر حزب‌الله، شمشير رهبر حزب‌الله، خرابه‌نشين حزب‌الله، ضد كاخ‌نشين حزب‌الله.

(اعتراض يكي از مردم) گودرزي خطاب به نيروها: شما كنترل خودتون رو از دست ندين بذارين آمادتون كنم.

گودرزي: در اين چند ساله رسم قلم به دستان مزدور اين بوده كه در مقابل حزب‌الله هوچي‌گري مي‌كردند. هو و جنجال كار شماست. ما يه مشت بدبخت و بيچاره رو متهم به خشونت‌گرايي مي‌كنيد. كدوم خشونت؟

يك منتقد: عزيز من من هم مثل خودت منطقي هستم اما اينظور نيست.

گودرزي: بعدا صحبت مي‌كنيم! آقا بشين. عزيز دل مومن، كسي كه دلت براي وطنت مي‌سوزه، آقاي ملي گرا ما كه تشنه به خون شما نيستيم. ما برادراي شما هستيم. شما از عزيزان ما هستيد و مي‌دونيد دروغ نمي‌گيم. حرف ما اينه، از اين گراني ما هم مي‌سوزيم. از اين بي‌بند و باري ما هم آتيش گرفتيم. فكر مي‌كني ما ناراحت نيستيم؟ آي پسر رپي عزيزم كه موهاتو دمب اسبي كردي! آي دختر خانومي كه سيلي تو صورت حضرت زهرا مي‌زني با اون شكل مياي! ما هم ناراحتيم. اما شيوه اين نيست. شيوه‌اي كه شما در پيش گرفتي غير از اينكه مارو به مبارزه مي‌طلبي چيز ديگه‌اي نيست. بياين مستدل بحث كنيم. مگر در سه سال پيش همچين روزي چه اتفاقي افتاده؟ كشته‌هاتون كجاست؟ (اعتراض مردم) فحشا و حمله به زن چادري شيوه‌ش نيست. (جمع به هم مي‌خورد) (فرياد الله اكبر و ماشاالله حزب‌الله)

شعارها: مي‌جنگيم مي‌ميريم سازش نمي‌پذيريم (در حال حركت به سمت ميدان انقلاب) الله و اكبر،‌ اميرالمومنين حيدر (در حال دويدن به سمت معترضين و سينه‌زدن به سبك عزاداري) حزب فقط حزب علي رهبر فقط سيدعلي. (راهنمايي به سمت پياده‌رو و صداي جيغ زنان و دختران. در حالي كه چند نفر از آنان دست دختري را كشيده و مي‌برند. دختر با جيغ مي‌گويد: نمي‌خوام بيام) ادامه شعارها: ماشاالله حرب‌الله، رهبر ما حزب‌الله.

حمله به معترضين با فرياد الله اكبر. يكي از آنها با فرياد به دختري مي‌گويد: برو كثافت. اين ريخت و قيافه‌ست كه داري؟ برو گمشو كثافت.

گودرزي: اين حركت دويدن توي خيابون موجب وهن آقاست و آبروي رهبر رو مي‌بريد. داريد اصل قضيه رو گم مي‌كنيد. ما يه عده انسان متفكر و فهميده هستيم.

 

چند زن مسن و چند دختر كه به نظر يك خانواده هستند نسبت به رفتاز خشونت آميز يكي از آنها اعتراض مي‌كنند و اينچنين جواب مي‌شنوند: برو گمشو. برو زر نزن. برو ... ، برو كثافت، چه غلطي مي‌خواي بكني، برو تا فلانت نكردم!

دخترها گريه‌شان مي‌گيرد.

گودرزي (فرمانده جمع): حزب‌الله اهل فحاشي و چاقوكشي نيست. حزب‌الله اهل فهميدگيه.

(شعار بيا سيدعلي دورت بگردم)

 ...

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 13:28 |
ديروز بالاخره سفر چهارمحال و بختياري تموم شد. سه‌شنبه هفته گذشته رفتيم شهر كرد، تا ظهر علاف دنبال اتاق بوديم، بعد از ناهار استراحت كرديم، عصر هم شهر نيمه تعطيل شده بود! صبح چهارشنبه رفتيم فرودگاه براي استقبال از احمدي‌نژاد. هوا خيلي سرد بود و بارش برف كم كم شروع شده بود. از همون دم در فرودگاه همه بچه‌ها حالت عصبي پيدا كرده بودند، بخاطر بي‌برنامگي. بعد از سه ساعت انتظار توي فرودگاه شهر كرد و بارش شديد برف، اعلام كردند كه هواپيما قادر به فرود نيست و به تهران برمي‌گرده. تو اين فاصله كلي عكس گرفتيم. با اعلام اين خبر، حالت عصبي بچه‌ها بيشتر شده بود و با هم درگيري لفظي پيدا كردند. به اين خيال كه عصر به تهران برمي‌گرديم رفتيم وسايلمون رو جمع كنيم كه گفتند نه، شايد بعد از ظهر و شايد فردا سفر انجام بشه و بايد بمونيد. ساعت 4 گفتند بريم فرودگاه، احمدي‌نژاد پرواز كرده. تا ساعت 7 توي فرودگاه مي‌چرخيديم كه اعلام كردند منتظر نباشيد، هواپيما توي اصفهان فرود اومده و رييس جمهور زميني به شهركرد مياد. همه عصباني و خسته رفتيم ورزشگاه تختي براي برنامه منتخبين استان. دو ساعت و نيم هم اونجا روي سكوهاي سنگي نشستيم تا رييس جمهور رسيد. برنامه ساعت ۱۱ شب تموم شد.

صبح روز چهارشنبه رفتيم ورزشگاه شهر كرد، مردم با وجود اينكه روز قبل زير بارش شديد برف و سرما  ۴ ساعت منتظر احمدي‌نژاد بودند، باز هم اومده بودند. فارسان، اردل، بروجن، سورشجان و شهرها و روستاهاي بين راه از برنامه‌هاي روز پنجشنبه بود. احمدي‌نژاد مسير شهرها رو با ماشين طي مي‌كرد، چون بخاطر ابري بودن هوا امكان پرواز با هلي‌كوپتر وجود نداشت.

همين روز يكي از محافظان احمدي‌نژاد كه روي كاپوت ماشين نشسته بود افتاد و دستش شكست.

چهارمحال و بختياري مناظر طبيعي خيلي زيبايي داره اما شهرهاي اين استان جاذبه آثار باستاني كمي داره. چهار محال و بختياري مثل يك دشت صاف بين كوهها محصور شده و به بام ايران و سرزمين لاله‌هاي واژگون معروفه. از همه زيباتر، موقعيت جغرافيايي و زيبايي طبيعي شهرستان اردل بود كه اگه براي ساخت اقامتگاههاي تفريحي اقدام كنند درآمد قابل توجهي از توريسم نصيب استان ميشه.

محل اقامت ما حومه شهر كرد و پاي كوه بود. يه اتاق سه تخته با يك نفر اضافه و حموم و دستشويي كه به درد خودكشي مي‌خورد. روز اول هم معلوم بود كه ساختمون خانه معلم رو تازه موكت چسبونده بودند و از بوي چسب داشتيم خفه مي‌شديم.

غروب روز پنجشنبه به شهر كرد برگشتيم تا جلسه استاني هيات دولت تشكيل بشه و تو اين فاصله ما هم استراحت كنيم. صبح روز جمعه هر چي عكاس بود بردند لردگان چون برگشت از لردگان با هلي‌كوپتر بود و ظرفيت نداشتند كه همه رو ببرند. هر طور بود سخنراني رو از راديو نوشتيم. به محض تموم شدن برنامه لردگان رفتيم فرودگاه اما باورمون نمي‌شد كه داريم برمي‌گرديم تهران. بعد از مصاحبه مطبوعاتي آخر سفر - كه به سخنراني بيشتر شبيه تا مصاحبه و سوال پرسيدن چون حق سوال پرسيدن نداريم - اومديم سوار هواپيماي اجاره‌اي بلغارستان بشيم اما با وجود اينكه دو بار از گيت فرودگاه رد شده بوديم، سه‌تا سرباز هم روي پله‌ها ما رو بازرسي بدني مي‌كردند و حق بردن وسايلمون رو به داخل هواپيما نداشتيم. خبرنگار مهر (حامد طالبي) با ماموران امنيت پرواز درگير شد (هفتمين درگيري) كه اونها هم اجازه نمي‌دادند سوار بشه تا جايي كه كار به استاندار و نماينده مجلس كشيد. بايد تعهد مي‌داد كه از بازرسي امتناع كرده. بعد از نيم ساعت درگيري با وساطت نماينده شهر كرد و استاندار، اين خبرنگار سوار هواپيما شد در حالي كه كل مسافران هواپيما معطل همين يك نفر بودند. به هر حال هر طور بود برگشتيم تهران.

وقتي برگشتم فهميدم سرما خوردم. همسفر بودن با عليرضا صوت اكبر، محسن احمدي، سجاد صفري، علي امامي و احمدرضا شجاعي باعث مي‌شد تا سختي‌ها و بي‌برنامگي‌ها رو فراموش كنم و خاطرات خوبي از لحظات با هم بودن و خنديدن به مسائل روزمره به جا گذاشت.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 19:4 |
بی برنامگی تو سفر چهار محال و بختیاری مثال زدنیه!
+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 8:58 |

عاشوراي امسال رفتيم كاشان. ساعت 8 صبح راه افتاديم و 11 رسيديم. ابتداي ورود به كاشان، سراغ بهترين مراسم مذهبي رو گرفتيم و رفتيم "نوش‌آباد". نوش‌آباد، در شمال غرب استان اصفهان، ۱۰ کليومتری شهرستان کاشان و  ۳ کيلومتری غرب شهرستان بيدگل واقع شده. وجود کاروانسراها و قلعه‌های متعدد  سر راه، نشانه توسعه زندگی و تمدن در دوره‌های قبل بود. نكته جالب اينكه پسوند نام خانوادگي اكثر ساكنين اين شهر "نوش‌آبادي" هست. نوش‌آباد برگرفته از نام انوشيروان ساساني هست که بعد از بازگشت از لشکرکشی در اين شهر اقامت كرده كه الان به چهار راه تختگاه معروف شده.

وقتي به نوش‌آباد رسيديم، رفتيم امامزاده محمد زيد بن حسن (ع) كه همه هياتهاي مذهبي از كاشان و نوش‌آباد براي عزاداري اينجا ميومدند و هر كدوم از هياتها با مدت مشخصي و به نوبت در حياط اين امامزاده به عزاداري مشغول مي‌شدند.

مردم نوش‌آباد روز عاشورا ميرن حسينيه " هيات حسيني " و سقاخواني مي‌كنند. يكي ديگه از آيين‌هاي سنتي اين ديار، مراسم "كشته برداري" هست كه توسط سادات برگزار ميشه، يك نفر توي تابوت طوري مي‌خوابه كه از اندامش فقط دستهايي كه روي سينه‌اش پنجه درهم كرده و پاهايي با انگشتهاي خضاب كرده بدون اينكه صورتش پيدا باشه ديده مي‌شه.

"كتل برداري" هم يكي از آيين‌هاي مخصوص نوش‌آباد هست. هر خانواده بنا به نذري كه داره، بچه خردسال خودش رو سوار اسبي آذين شده مي‌كنه كه روز عاشورا همراه هيات حركت مي‌كنه.

بعد از نماز ظهر، برگشتيم كاشان و بدون توقف رفتيم فين، به اين اميد كه شايد باغ فين رو ببينيم كه به در بسته خورديم.

كوچه‌هاي گاهگلي و پيچ در پيچ فين واقعا روياييه. وارد يكي از اين كوچه‌ها كه شديم به خونه‌اي كه غذاي نذري مي‌داد راهنماييمون كردند. قيمه نذري روز عاشورا اون هم توي خونه‌اي كه نديده و نشناخته دعوت شدي و بهترين جاي خونه پذيرايي بشي واقعا تو اين دوره و زمونه غير قابل تصوره.

بعد از غذا، باز هم به طرف كاشان رفتيم. حسابي خسته شده بوديم اما از اونجا كه پررويي اجازه كم آوردن نميده، به روي خودمون نمي‌آورديم.

هر طور بود به كاشان رسيديم. يه جايي بود كه از موقعي كه رفتيم فين تا برگشتيم هنوز داشت ناهار مي‌داد (ساعت 3 بعداز ظهر). صف طولاني رو پشت سر گذاشتيم و همين كه چشم مسوول توزيع غذا به ما خورد، از بس كه تابلو بوديم كه كاشاني نيستيم، دو تا غذا گذاشت كف دستمون. الان كه رنگ و بوي اون قيمه رو تصور مي‌كنم به خودم ميگم كاش همون موقع مي‌خوردمش، چون همسفر من با ولع تمام و در حالي كه من چشمام هشت تا شده بود شروع كرد به خوردن قيمه.

با اشتياق تمام راه افتاديم سمت مشهد اردهال. مشهد اردهال جزء دهستان اردهاله كه در ۴٢ كيلومتري غرب كاشان واقع شده و نيم ساعت با كاشان فاصله داره.

عبور از اين جاده ييلاقي و زيبا با همراهي شبنم‌هايي كه به صورتمون مي‌خورد از خاطرات اين سفر بود.

وقتي به آرمگاه امامزاده على بن امام محمد باقر(ع) رسيديم، عصر عاشورا بود. مي‌خواستيم عصر عاشورا سراغي از سهراب سپهري بگيريم.

8 سال پيش كه رفته بودم مشهد اردهال، استاندار وقت اصفهان هم اونجا بود و وقتي سر قبر سهراب اومد از وضع نامناسب آرامگاه سهراب ابراز نارضايتي كرد، هرچند كه اون استاندار بعدا وزير شد.

امسال هم همون وضع 8 سال پيش رو شاهد بودم. شايد اگه عكس سهراب سپهري نبود سنگ قبرش به راحتي پيدا نمي‌شد.

فاتحه‌اي براي سهراب خونديم و شعر معروفش رو زمزمه مي‌كرديم:

 

خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسيد سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر، شاخه نوری که به لب داشت به تاريکی شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداری و گفت:
"نرسيده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه از پشت بلوغ، سربدر می آرد.
پس به سمت گل تنهايی می‌پيچی
دو قدم مانده به گل...


بر سنگ مزار سهراب سپهری اين شعر نوشته شده:
به سراغ من اگر می آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا که ترک بردارد،
چينی نازک تنهايی من.

 

ساعت 5 بعدازظهر رسيديم كاشان و از اونجا به طرف تهران حركت كرديم. 8 شب تهران بوديم اما شام غريبان از دستمون رفت اما خاطراتي براي خودمون به وجود آورديم كه تا سالهاي بعد با رجوع به ذهنمون و خوندن اين نوشته‌ها برامون تازگي داره. اين هم يه نوع ديگه از متفاوت بودن بود بدون اينكه زحمت زيادي داشته باشه.

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 17:55 |

امروز مي‌خواستم در مورد حمله به سفارتخانه‌‌ها بنوبسم اما ديدن دكتر فاتح بعد از 5 ماه مهمتر از اين كار بود. ظهر امروز فاتح به ايسنا آمد، با همان متانت هميشگي و اين بار مانند زمان ترك ايسنا چهارچوب ورودي را بوسيد. طولي نكشيد كه همه مانند همان روزي كه بدرقه‌اش كردند به استقبالش آمدند. اين بار هم با چشمي گريان و هم با لبخندي بر لب. او باز هم فكر كار بود، خواهش كرد كار معطل نماند تا خودش مثل سابق به اتاقها سركشي و احوالپرسي كند.

احوالپرسي‌هايش مانند سابق بود، سعي مي‌كرد ناراحتي و بغضش را از فوت برادرش و از دست دادن دو عزير ايسنا پنهان كند.

فاتح از فقدان نظام جامع رسانه‌اي در ايران گلايه كرد و از عدم حمايت كافي از رسانه‌هاي ايراني از سوي دولت در عرصه‌بين‌المللي.  مي‌گفت هرچه از ايران مي‌شنوم اخبار منفي است و تاسف مي‌خورد از اينكه چرا يك خبرنگار خارجي به راحتي با بالاترين مقامات ايران مصاحبه مي‌كند اما يك خبرنگار ايراني چنين حقي در ساير كشورها ندارد.

او توصيه كرد كه اگر حتي يك خبرنگار ايراني كاري در عرصه جهاني انجام داد همه بايد بدون ديد سياسي از او حمايت كنند.

فاتح آمد و رفت، با همان سادگي و فروتني هميشگي‌اش.

به ياد همه روزهاي فراموش نشدنی با تو بودن، بدرقه‌ات كرديم شايد بار ديگر شاداب‌تر از امروز بازگشتت را جشن بگيريم.

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 18:8 |
خيلي وقت بود كه دلم مي‌خواست برم مشهد. سال گذشته يك هفته مهمان امام رضا بودم و امسال هم توفيق زيارت نصيبم شد.

سرماي شديد شب‌هاي مشهد حرم رو خلوت كرده بود. يك ناهار مهمان امام رضا و دو شام هم مهمان واعظ طبسي بوديم. سفري كوتاه و پر از خاطره و با عكس‌هاي به ياد ماندني حسن قائدي.

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه سوم بهمن 1384 و ساعت 17:52 |
سه‌شنبه (۲۰ دي) رفتيم بندر عباس. بعد از استقرار و كمي استراحت و صرف شام، با بر و بچ رفتيم كنار ساحل خليج فارس و يه گشت كوتاه توي بازار زيتون. صبح چهارشنبه رفتيم قشم. نهار نخورده گفتند بريم فرودگاه، به فرودگاه نرسيده گفتند رييس جمهور نشست، منتظر شماست. تنبان، درگهان، قشم، بندر عباس برنامه‌هاي روز اول بود كه تا ۱۱ و نيم شب طول كشيد.

روز دوم از ساعت ۶ بيدار شديم و رفتيم بندرلنگه، ميناب و رودان. ساعت ۷ شب، خسته و كوفته برگشتيم و بعد از استراحت، رفتيم بازار. روز جمعه هم بندر خمير، بستك و حاجي‌آباد. البته بخاطر اينكه وضعيت جوي كرمان و تهران خراب بود، هلي‌كوپترها نرسيده بودند و تعداد سفرها كم شد.

يه بازديد سرزده از كشتي‌سازي و زيردريايي ساخت ايران و بعدش هم فرودگاه، برنامه آخر سفر بود. خدا پدر و مادر راديو استاني رو بيامرزه كه هرجا از برنامه عقب مي‌مونديم دست به دامن راديو مي‌شديم.

با محسن و بقيه بچه‌ها خيلي روي خليج فارس عكس گرفتيم. كامران نجف‌زاده هم با ما بود و هر كس كه مي‌شناختش دستش رو مي‌گرفت تا عكس يادگاري بگيره.

اين سفر هم تموم شد اما چيزي كه موندگار شد، خاطراتي بود كه به جا گذاشتيم تا هر وقت هر كدوم ديگه تو اين دنيا نبوديم ياد همديگه كنيم.

اينها رو هم فقط براي اينكه يادم نره نوشتم، همين!

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 19:17 |
بالاخره با وجود مشغله های ذهنی که این دو روز داشتم و هنوز هم دارم، آخرین امتحان دوران تحصیل دانشگاه هم تموم شد.
+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 14:0 |