امروز تقويم روي ميزم رو كه ورق زدم، عدد ۳ تير نظرم رو جلب كرد. روزي كه تصميم گرفته بودم كار سياست رو رها كنم و مثل مردم عادي به زندگي خودم برسم. حتي به اين فكر افتاده بودم كه ايران ديگه جاي موندن نيست و به هر طريقي شده بايد رفت. مثل خيليهاي ديگه كه از آيندهاي روشن نااميد شده بودند.
امروز كه خاطرات ۳ سال پيش رو مرور ميكنم، به بخشي از تصميمم رسيدم. اون روزها كه ۲۴ ساله بودم يا خودم فكر ميكردم بهترين و مهتمرين بخش از دوران زندگي من با نام رييس جمهور احمدينژاد گره ميخوره و بايد به فكر روزهاي سختي باشم. امروز سختي اقتصادي و سياسي كه ۳ سال پيش تصور ميكردم رو تجربه ميكنم. اما به اين نتيجه رسيدم كه با كنار كشيدن و بيتفاوتي محض، همين وضعيت ادامه پيدا ميكنه و شايد ۵ سال آينده هم وضع به همين منوال باشه. ميمونم و تلاش ميكنم براي نجات از بحران.
اما شب سوم تير هيچ وقت يادم نميره. شبي كه با اطمينان فكر ميكردم هاشمي رييس جمهوره و
مدام تلفن و اس ام اس بود كه نتايج رو از من ميپرسيدند. با اين حال، اخباري كه به گوشم ميرسيد كم كم نااميدم ميكرد. ساعت ۱۰ و نيم شب خبر دادند كه احمدينژاد برنده شده. باور نميكردم. با افراد ستاد تماس ميگرفتم و صحت اين خبر رو ميپرسيدم. هر كدوم يه چيزي ميگفتند. هر قدر كه به آخر شب نزديك ميشديم صحت خبر قوت بيشتري ميگرفت. گفتند كيهان تيتر روز بعدش رو هم انتخاب كرده و از پيروزي احمدينژاد خبر داده. خبر رو كه روي سايت فرستاديم، هنوز هم اميد داشتم كه تكذيب بشه اما نشد و بلكه قوت بيشتري گرفت و بعد تاييد شد. تا صبح نخوابيدم. ساعت ۴ يا ۵ صبح بود كه كاوه اشتهاردي و دو نفر ديگه اومدند ايسنا و تبريك گفتند. گفتند كه از طرف احمدينژاد اومدند به عنوان اولين رسانه از ايسنا تشكر كنند. فحش بدتر از اين براي من نبود. هديه هم آوردند. نواري با اشعاري به سبك يار دبستاني من. چند روز بعد اين نوار رو شكستم و انداختم سطل آشغال.
صداي بوق و صلوات و تكبير كم و بيش به گوش ميخورد. خبر رسيد كه جلوي مسجد الجواد ميدون هفت تير شيريني پخش ميكنند و عليه هاشمي شعار ميدن. من قدم ميزدم و فكر ميكردم. به آينده خودم و به آينده جوونهايي كه بيخبر از همه چيز به زندگي روزمره مشغولند.
به ياد شبهاي انتخابات افتادم و روزهايي كه با هيجان و اميد كار ستادي ميكردم. قبل از اعلام حضور هاشمي، در تكاپو بوديم براي اينكه اعلام حضور ميكنه يا نه. اخبارش رو مدام پوشش ميدادم و تيترهاي با مفهوم انتخاب ميكردم.
بعد از اينكه اولين نفري بودم كه خبر اعلام حضور هاشمي رو منتشر كردم، كار ستادي من شروع شد. صبحها هاتف بودم و عصرها ايسنا و يا مجمع. كار خبرنگارهايي كه حوزه مجمع رو پوشش ميدادند شده بود نوشتن اخبار و مصاحبههاي پي در پي. عطا افشاري (فارس) هم توي اتاق فكر بود. رعنا زوره (مهر) هم سايت ايرانيان. بين ما رقابت بود كه كدوم از ما اخبار هاشمي رو زودتر و مهمتر ارسال كنيم. بيشتر وقتها من سريعتر خبر رو ميفرستادم و روز بعد تيتر همه روزنامهها هاشمي رفسنجاني بود. من دقيقا از وضع اين دو نفر خبر داشتم.
زمان ثبت نام هاشمي هم يادم نميره. وزارت كشور پر بود از خبرنگار و عكاس داخلي و خارجي. جاي
سوزن انداختن نبود. بعد از ثبت نام بود كه كار ما بيشتر شد. هر روز صبح و عصر مجمع بوديم. ديدار با اقشار و اصناف مختلف، از نمايده مجلس تا صنف نانوايان و صنعتگران؛ ديدار با هنرمندان و ورزشكاران. روزهاي خوب و پر هيجاني بود. پر از تحليل و خبر.
شب صعود ايران به جام جهاني هم يادم هست. از ستاد فرشته (هنرمندان) پياده تا ونك اومدم. خيابونها
پر بود از مردمي كه منتظر فرصتي براي تخليه هيجاناتشون بودند و بهترين فرصت براي تبليغ كانديداها. كف خيابونها با عكس كانديداها فرش شده بود. من پياده ميرفتم و به سرنوشت اين مردم فكر ميكردم.
اين وضع تا روز راي گيري هم بود. روز راي گيري با امير خلوصي رفتيم حوزههاي شمال شهر. خيلي
خوش گذشت. بيشتر آرا به نفع هاشمي يود. اما از جنوب شهر اخبار ديگهاي به گوش ميرسيد. با اعلام نتايج دور اول ترديدها بيشتر شد. مرحله دوم هم مثل مرحله اول رفتيم به حوزهها سركشي كنيم. اين بار از شمال شهر به جنوب شهر. به تعبير ديگه از هاشمي به احمدينژاد؛ و بعد، ماجرايي كه تعريف كردم.
فرصتي اگر بود، درباره ستاد هاشمي و خاطرات ايام انتخابات بيشتر مينويسم.
* امروز ويژه نامه روزنامه ايران درباره سوم تير رو ورق ميزدم. تيترهايي ديدم كه حس روزنامه خوندن رو از من گرفت.
حماسه "به نام خدا" ، "خدا" كنار نكشيده است ، اين است پايان با شكوه تاريخ! ، آب رفته بايد به جوي بازگردد ، مردم به يك آشنا راي دادند ، آن سوي انتخابات نهم رياست جمهوري، نسيمي از نفس مهدي موعود ... ، جهش بزرگ نظام ، ماهيت معمايي ايران و انتخابات سوم تير ، سوم تير به روايت تاريخ (حرفهاي اعضاي ستاد انتخاباتي احمدينژاد و خبرنگاران اجير شده به عنوان مردم و برگرفته از وبلاگهاي اونها) ، مردي از جنس مردم.
هيچ مطلب مفيد و جذابي نداره و فقط تمجيد و مدح و ثناي شخص احمدينژاد. حيف اين روزنامه كه به فضاحت كشيده شد.

ايراني آشنا شدم را ترك كنم. شايد شرايط روزگار اينطور براي من رقم خورد كه "ايسنا" را به خاطراتم بسپارم؛ جايي كه ۵ سال و نیم از بهترين سالهاي زندگي ام را با بچههايي سپري كردم كه غم آنها غم من و شادي آنها شادي من بود.